X
تبلیغات
خدا,دین, قرآن, پیامبر, عرفان, علوم غریبه
 
خدا,دین, قرآن, پیامبر, عرفان, علوم غریبه
 
 
 

 

سلام به دوستان عزيز

برخي از دوستان تذکر دادند که سريع‌تر به جمع‌بندي مطالب بپردازم و بحث جديدي نظير اعجاز قرآن يا ظهور را شروع کنم، زيرا در برخي وبلاگ‌ها به اين موضوع پرداخته‌اند. اما هنوز بحث‌هاي پيرامون رد يا اثبات خدا به پايان نرسيده است، اگرچه بخش قابل توجهي را تقديم کردم.

راستش را بخواهيد حيفم آمد که در مورد کارکرد ذهن و مسئله تثبيت کارکردي (Functional Fixedness) ننويسم. مگر نه اينکه، در بحث‌هاي اعتقادي با همين ذهن يا عقلمان وارد بحث رد يا اثبات خدا مي‌شويم؟ لذا بد نيست بدانيم چگونه اين مسئله مي‌تواند ما را در بحث‌ها به بيراهه ببرد. براي افرادي که مي‌خواهند در بحث‌هاي اعتقادي شرکت کنند و به درک قابل قبولي از بود يا نبود خدا برسند و پاسخ چراهايشان را بدانند، آگاهي از موضوع تثبيت کارکردي ضرورت دارد.

تثبيت کارکردي چيست؟

موضوع تثبيت کارکردي يا تثبيت رفتاري در حوزه روانشناسي مطرح شده است و به برخي حوزه‌هاي علوم راه يافته است. جان کلام موضوع اين است که انسان‌ها به آموخته‌هاي خود پايبند مي‌شوند، و به سختي مي‌توانند از بند آن آموخته‌ها رها شوند.

شايد به زبان خودماني بتوان بر موضوع تثبيت کارکردي نام تعصب (روي باورها) هم گذاشت (قدري فرق دارند). در واقع اين موضوع شباهت‌هائي با تعصب در باورها دارد. بحث اليناسيون دکتر شريعتي هم بي‌شباهت به اين موضوع نيست.

شخصي به نام دانکر در سال 1945روي تعدادي از افراد آزمايشي را انجام داد که مشابه اين آزمايش بعدها توسط دانشمندان ديگر روانشناسي تکرار شد و باعث بسط اين حوزه از دانش بشري گرديد.

آزمايش دانکر از اين قرار بود که روي يک ميز (کنار ديوار)، يک شمع، يک کبريت، و يک جعبه پونز قرار داد و از افراد مختلف خواست تا با اشيائي که به آنها داده شده است، شمع را به ديوار بچسبانند به گونه‌اي که روي ميز نيفتد.

آيا شما مي‌توانيد چنين کاري را انجام دهيد؟ بد نيست شما هم به پاسخ اين مسئله فکر کنيد. تقريباً اکثريت افراد اين دو راه حل را دنبال کردند:

الف. سعي کردند با استفاده از پونزها شمع را به ديوار ميخکوب کنند.

ب. با کبريت شمع را روشن و سعي کردند با مذابه‌هاي شمع آن را به ديوار بچسبانند.

گمان مي‌کنم اولين راه‌حل‌هائي که به ذهن شما رسيد، همين دو راه حل باشد. در مورد من که چنين بود. مي‌توانيد اين آزمايش را روي دوستانتان اجرا کنيد. به هرحال پاسخ را در تصوير زير که از ويکي پديا گرفته‌ام ببينيد (اميدوارم در وبلاگ درست ديده شود، در غير اين صورت مي‌توانيد تصوير را در ويکي پديا ببينيد).

 

 

نمونه‌اي ديگر عرض کنم. هنگامي که مادر مشغول آماده کردن بيفتک بود، دختر از مادرش پرسيد چرا هميشه تکه‌اي از گوشت را مي‌بري و دور مي‌اندازيد. مادر در جواب گفت چون هميشه مادر بزرگت همين کار را مي‌کرد و من از او ياد گرفتم.

دختر قانع نشد و پرسيد چرا مادر بزرگ اين کار را مي‌کرد؟ مادر جواب داد نمي‌دانم از خودش بپرس.

بالاخره دختر از مادر بزرگ پرسيد چرا؟ و مادر بزرگ جواب داد: قديم‌ترها، به دليل فقر مالي، ماهي تابه بزرگ نداشتيم و هميشه مجبور بودم تکه‌اي از گوشت را ببرم.

در حالي که اين مسئله تثبيت کارکردي خيلي ساده و معمولي جلوه مي‌کند، ليکن پيامدهاي بزرگي مي‌تواند داشته باشد. نمونه‌هائي که آوردم همه به کارکرد اشيا و عادت کردن ما به آن کارکردها مربوط مي‌شد.

آيا در مسائل اعتقادي، آموخته‌هاي قبلي ما باعث نمي‌شوند تا به مسئله تثبيت کارکردي گرفتار شويم؟ به نظر من امکان‌پذير است.

معمولاً اکثر ماها مسلمان زاده هستيم. در دوران کودکي همواره عبادات و رفتارهاي ديني والدين را مشاهده کرده‌ايم. مثلاً مي‌ديديم، که پدر خانواده در صبح جمعه قرآن مي‌خواند و وقتي از او مي‌پرسيديم چرا جمعه. مي‌گفت مستحب است.

از اين آموخته‌ها يا بهتر بگويم رفتارهائي که مرتب در دوران کودکي و نوجواني و بعدها ديديم، بخش‌هائي در ذهن ما و در ضمير ما نهادينه شده است بي‌آنکه به تحقيق به آن رسيده باشيم. البته هر کس وظيفه دارد در حدي که درونش او را به تحقيق و درک حقايق مي‌خواند، گام بردارد و کاوش کند. با اين وجود، در درون اکثر ماها لخته‌هائي از چنين آموخته‌هائي جا خوش کرده و هنگامي که درگير بحث‌هاي اعتقادي مثل اثبات يا رد وجود خدا يا نمونه‌هاي مشابه مي‌شويم، نا خواسته همچون ترمزي عمل مي‌کند و ما را از درک بهتر عاجز مي‌سازد.

در هنگام بحث اعتقادي با طرف مقابل خود، در وقتي که با او مخالفت مي‌کنيد:

آيا اطمينان داريد که عقلتان فرمان مخالفت با سخنان طرف مقابل صادر مي‌کند؟

يا اين فرمان از سوي آموخته‌هاي قبلي به عقلتان ديکته مي‌شود؟

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1  توسط مدیر وبلاگ  | 
 

 

سلام به دوستان عزيز

مجدداً سال جديد را به همه شما تبريک عرض مي‌کنم و برايتان آرزوي سلامتي و موفقيت دارم.

در بحث قبلي درباره دستگاه مفهومي گفتم و براي درک آن چند نمونه ذکر کردم. يک دستگاه مفهومي مجموعه‌اي هماهنگ از مفاهيم و ارتباطات بين آنها در حوزه‌اي مشخص است که در پاسخ دادن به مجهولات آن حوزه به انسان کمک مي‌کند.

دستگاه‌هاي مفهومي به عنوان يک چارچوب فکري مي‌توانند در تبيين مسائل مادي (علوم تجربي و علوم انساني) يا در تبيين مسائل اعتقادي (بحث خدا) به خدمت گرفته شوند. وظيفه دستگاه‌هاي مفهومي اين است که بتوانند پديده‌هاي ناشناخته (در علوم) را تبيين کنند و سوالات ذهني ما (در اعتقادات) را پاسخ دهند. بنابراين، هر يک از ما در ذهنمان تعدادي چارچوب يا دستگاه مفهومي داريم يا مي‌سازيم، و مي‌کوشيم به کمک آنها پاسخ مسائلي که ذهنمان را درگير مي‌کند (علمي يا اعتقادي)، تبيين نمائيم.

در علوم تجربي از چنين دستگاهي استفاده مي‌شود و يک نمونه‌اش دستگاه فيزيک نيوتوني و فيزيک کوانتومي بود. در علوم انساني هم همين‌طور است (براي نمونه به تحقيقات اقتصادي نگاه کنيد). دستگاه‌هاي مفهومي را در بحث‌هاي اعتقادي هم مي‌توان به کار برد. از اين رو است که هر يک از دانشمندان علوم اعتقادي هم حيطه‌اي از مفاهيم و برهان را با روابطي خاص طراحي مي‌کنند تا به کمک آن بتوانند برخي از مجهولات را تبيين نمايند. ملاصدرا و ابن سينا هر يک از نگاه خود به تبيين مسائل مي‌پردازند.

در بحث پيشين (طرح دستگاه‌هاي مفهومي در علوم تجربي، علوم انساني، و در بحث‌هاي اعتقادي) به يک نکته مهم بايد توجه کرد که هيچ دستگاه مفهومي کاملي وجود ندارد که همه سوالات ذهن بشري را پاسخ دهد و اين امر از بديهيات است. از اين رو در پاسخ به يکي از دوستاني که نظر گذاشتند عرض کردم که هر لحظه بايد در باورهايمان تجديد نظر کنيم. همواره بايد باورهايمان و اعتقاداتمان را خراب کنيم و از نو بسازيم، تا درکمان تصحيح شود.

اما دو نتيجه بسيار مهم از بحث قبلي به دست مي‌آيد، که مي‌تواند بر نتيجه بحث‌هاي اعتقادي اثرگذار باشد، و توجه به اين دو نتيجه (بويژه نتيجه دوم) بيشتر مدنظر بوده است. اين دو نتيجه عبارتند از:

نتيجه اول:

براي رد يك دستگاه مفهومي بايد در ناسازگاري اجزاي دورني همان دستگاه و مفاهيم سازنده آن جستجو كرد نه در دستگاهي ديگر.

نتيجه دوم:

دو دستگاه مفهومي ممكن است هر دو به عنوان درست پذيرفته شوند، اما درستي دستگاه‌ها به اين معني نيست كه واقعيت هم مطابق آن باشد.

نتيجه اول متضمن اين نکته است که در بحث علمي يا اعتقادي نمي‌توان مفاهيم را از دستگاه‌هاي مختلف با هم خلط کرد و حکم به تائيد يا ابطال يک دستگاه يا يک ديدگاه داد. براي درک بهتر همان مثال بحث پيشين را عرض مي‌کنم، که نمي‌توان از فيزيک نيوتوني توقع حل مسائل کوانتمي را داشت، و بر عکس.

در بحث‌هاي اعتقادي هم نمي‌توان به سادگي با خلط کردن مفاهيم از چارچوب‌هاي اعتقادي مختلف راي تائيد يا تکذيب صادر کرد. براي مثال اگر شخصي بخواهد به اعتقادات مسيحيان اشکال بگيرد، ابتدا بايد با اجزاي اعتقادي آنها آشنا شود و سعي کند در چارچوب فکري آنها ناسازگاري‌ها و تناقضات را آشکار سازد. يعني، نمي‌تواند با رجوع به قرآن به اعتقادات مسيحيان خرده بگيرد.

در حالي که اين مثال حتي براي غيرمتخصصان هم بسيار ساده و بديهي مي‌نمايد، وضعيت‌هائي وجود دارد که در آن طرفين بحث ممکن است به اين سادگي خلط شدن مفاهيم دستگاه‌هاي مختلف را در نيابند.

در بحث قبلي که پرسيديم: آيا خدا جهان را با استفاده از مواد و مصالح ساخته است؟ احتمالاً طراح سوال و پاسخ دهنده آن تفاوت اعتقادي زيادي ندارند و هر دو خدا باور و مسلمانند، اما شايد به سادگي مثال قبلي در نيابند که مفاهيم در کجا خلط مي‌شود.

براي روشن‌تر شدن و تکميل بحث پيشين، قدري سوال را ساده‌تر مي‌کنم و مي‌پرسم: آيا در ساخت جهان هستي، مصالحي به کار رفته است؟ اين سوال بسيار ساده طرح شده و در آن ذکري از خدا نيست و و پاسخش بديهي است: بله مصالح به کار رفته است.

در اين که جهان کنوني ما از مواد و مصالحي ساخته شده است شکي نداريم. زيرا مواد و مصالح آن را مي‌بينيم و انکار کردن آن خلاف حس و عقل است. اما وقتي شکل سوال را عوض مي‌کنيم و خدا را به عنوان سازنده جهان وارد صورت سوال مي‌کنيم، داستان عوض مي‌شود. همان سوال با قدري تغيير چنين شد: آيا خدا جهان را با استفاده از مواد و مصالح ساخته است؟

تفاوت اين سوال با همتاي قبليش در اين است که در صورت اين سوال خدا هم وارد شده است. در پاسخ دادن به اين سوال ديگر  همان پاسخ سوال ساده قبلي را نمي‌توان داد که: بله.

با وارد کردن خدا در سوال اشکالات جديدي مطرح مي‌شود. اگر به اين يکي سوال هم پاسخ بله دهيم، آنگاه بلافاصله مي‌توان پرسيد که آيا آن مصالح همزمان با خدا موجود بوده است؟ و سوالات ديگر که در بحث قبلي نمونه‌هايش را ديديد. اما چرا اين اشکالات درست مي‌شوند؟

واقعيت اين است که اکثر ما خدا باوران، خدا را پيشتر بر طبق يک دستگاه مفهومي تعريف کرده‌ايم. دستگاه مفهومي‌ئي که در آن خدا وجود دارد. اما سوال ساده پيشين که "جهان از مصالح ساخته شده است؟" احتمالاً به دستگاهي تعلق دارد که در آن خدا تعريف نمي‌شود، يا ضرورت تعريف ندارد. در واقع وقتي خدا را وارد سوال مي‌کنيم، مفهومي از يک دستگاه را در دستگاه ديگري خرج کرده‌ايم و چنين مشکلي (خلط مفهومي) رخ مي‌نمايد.

باز هم براي درک بهتر اين مقوله، به سه گزاره زير توجه فرمائيد:

الف. خدا جهان هستي را آفريد.

ب. خدا جهان هستي را از عدم آفريد.

ج. خدا جهان هستي را از وجود خودش آفريد.

عبارات جهان هستي، خدا، عدم، و وجود خودش هر يک بايد متعلق به دستگاهي از مفاهيم و با جايگاهي تعريف شده باشد. اگر چنين تعريفي وجود نداشته باشد، گزاره‌هاي بالا هم دچار همان اشکال مي‌شوند.

گزاره الف نه تنها پاسخي فوري به سوالات ذهني ما نمي‌دهد، بلکه موجد سوال ديگري (نوعي از همان سوال قبلي) مي‌شود که خدا جهان هستي را از چه چيز آفريده است؟

گزاره‌هاي ب و ج کوششي براي پاسخ دادن به سوال ذهني ما هستند. گروهي که پاسخ ب را به سوال ذهني ما مي‌دهند بايد رابطه خدا و عدم را در دستگاه مفهومومي خودشان معلوم کرده باشند. اما چنين نيست. اين گروه که قائل به ساحت واجب الوجود است، عدم را در آن ساحت نمي‌پذيرد، که دلايلش را قبلاً خوانديد. بنابراين، گزاره ب ناسازگاري دروني دارد.

گروهي که گزاره ج را به عنوان پاسخ سوال ذهني ما بر مي‌گزيند، پاسخ سازگار‌تري داده است زيرا دست کم در ساحت واجب‌الوجود، همه چيز  هستي خدا تعريف شده است، و از اين نظر ناسازگاري ندارد. برخي در رد پاسخ گروه ج مي‌گويند اگر خدا از وجود خودش جهان هستي را ساخته باشد در اين صورت در بند خودش گرفتار مي‌شود. در واقع اين گروه که چنين استدلالي مي‌کند، خدا را قبلاً طوري تعريف کرده که در خارج از مخلوقش قرار مي‌گيرد و همين جا خلط مفاهيم رخ مي‌دهد. در واقع اين گروه با خدائي که خارج از مخلوق تعريف کرده‌اند به جنگ آن گروهي مي‌روند که خدايشان در مخلوق است. اين‌طوري نمي‌شود. براي رد يك دستگاه مفهومي بايد در ناسازگاري اجزاي دورني همان دستگاه و مفاهيم سازنده آن جستجو كرد نه در دستگاهي ديگر (نتيجه‌گيري اول).

قبلاً عرض کردم که از دو نتيجه‌گيري، پيامدي که نتيجه دوم براي بحث‌هاي اعتقادي دارد بسيار سنگين‌تر است. نتيجه‌گيري دوم من اين بود که دو دستگاه مفهومي ممكن است هر دو درست باشند. اما درستي دستگاه‌ها به اين معني نيست كه واقعيت هم مطابق آن باشد.

لازم است ياداوري کنم که در چند بحث قبلي عرض کردم که در علوم تجربي محض (مثل شيمي)، ابزار آزمايش نسبتاً قدرتمند ظاهر مي‌شود، در علوم انساني مثل مديريت ضعيف عمل مي‌کند و در بحث‌هاي اعتقادي ابزار آزمايش کردن تعطيل مي‌شود.  بنابراين، در حوزه علوم انساني بيشتر شاهد چنين وضعيتي هستيم که ممکن است دو يا چند تئوري (يا دستگاه مفهومي) در آزمايش‌هاي زياد موفق بيرون آيند و به عنوان نظريه درست قبول شوند. نمونه‌هايش را در تحقيقات جامعه‌شناسي، روانشناسي، مديريت، اقتصاد و حسابداري مي‌توان ديد. البته دليل بروز چنين وضعيتي آن است که در اين علوم آزمايش کردن دشوار است، و بهتر است بگويم شبهه آزمايش انجام مي‌شود. به هر حال اين شبهه آزمايش هم بخشي از روش علمي بشر است.

اما در بحث خدا، آزمايش در کار نيست. از اين رو هر کسي مي‌کوشد با دستگاه مفاهيم مورد علاقه‌اش به مجهولات و ناشناخته‌هايش پاسخ دهد. بنابراين، در هر زمان تبيين‌هاي مختلفي از مسائل اعتقادي ممکن است رواج يابد. اگر فرض کنيم در بين اين همه دستگاه‌هاي مفهومي دو تايش فراگير مي‌شود و بين اکثر مردم به اعتقاد تبديل مي‌شود (براي نمونه گروه ب و گروه ج)، آنگاه به استناد نتيجه‌گيري دوم ‌مي‌توان گفت که ممکن است از اين دو، هيچ کدام منطبق با واقعيت موجود نباشد (هر کسي از ظن خود شد يار من).

در حالي که هنوز مطلبم نارسا و ناتمام است، اين نتيجه‌گيري که شايد هيچ يک از کوشش‌‌هاي بشر براي تبيين خدا بوئي از واقعيت نهاني نبرده باشد، جاي تامل دارد.

از نظرگه گفتشان شد مختلف          اين يکي دالش لقب داد آن الف

در کف هر يک اگر شمعي بدي        اختلاف از گفتشان بيرون شدي

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20  توسط مدیر وبلاگ  | 
 

     نوروز 87 مبارک

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16  توسط مدیر وبلاگ 
 

سلام به محضر همه دوستان

چند بحث‌ قبلي به مفهوم پارادايم و پيامدهاي آن ‌پرداخت و بحث حاضر که به دستگاه‌‌هاي مفهومي مي‌پردازد، آن را تکميل مي‌کند. چکيده چند بحث‌ پيشين (که کامل آن را قبلاً خوانديد) از اين قرار بود: منطق و آزمايش ابزار شناخت علمي است. روش علم مبتني بر ابطال است. هدف از تبيين پديده‌ها رسيدن به رفاه بيشتر است. برخي يافته‌هاي علمي الزاماً درست نيستند. تکيه کردن بر يافته‌هاي علمي در بحث‌هاي اعتقادي مي‌تواند اشکال داشته باشد. در علوم تجربي تئوري‌ها عمر کوتاه دارند اما در علوم انساني نه. در برخي از  بحث‌هاي اعتقادي (نه همه آنها)، تنها ابزار منطق (عقل) به کار مي‌رود،‌ که خطاپذير است. در حوزه بحث‌هاي اعتقادي ممکن است همزمان تئوري‌هاي مختلفي معارض شوند. در طول زمان مردم به يكي از دو (يا چند) تئوري رقيب گرايش پيدا مي‌كنند. ريشه اين گرايش معلوم نيست. بهتر است بگوئيم آستانه پذيرش يا کيفيت اقناع عقلي افراد متفاوت است. يعني، در مقوله‌هاي اعتقادي، تئوري‌هاي رقيب بر اساس پذيرش افراد فيلتر مي‌شوند.

يک پارادايم فکري جديد رفته رفته جاي خود را در اذهان مردم باز مي‌کند و به تدريج عرصه را بر پارادايم پيشين تنگ‌ و تنگ‌تر مي‌کند. پس از مدتي پارادايم جديدتري پارادايم قبلي را مي‌شويد. فرايند تولد و مرگ پارادايم‌هاي فکري مانند فرايند تولد و مرگ تئوري‌ها در حوزه علوم (بويژه تجربي) است. تئوري‌هاي علمي بر اساس آزمايش ابطال مي‌شوند و جاي خود را به تئوري جديد مي‌دهند. پارادايم‌هاي فکري، با پذيرش پارادايم جديد کنار مي‌روند و جاي خود را به پارادايم جديد مي‌دهند. تا وقتي که مکانيزم واکنش‌هاي عقلي انسان ناشناخته است، به نظر مي‌رسد اين فرايند ذهني مردم تابع آستانه پذيرش افراد است نه الزاماً عقل و منطق.

با اين يادآوري، بحث جديد را تقديم مي‌کنم. در بحث جديد قرار بود درباره دستگاه‌‌هاي مفهومي بنويسم که در بين نظرهاي گذاشته شده به سوال خوبي برخوردم. دوست عزيزي در يکي از نظرها پرسيده بود: آيا خدا جهان را از نيستي آفريده است؟ سوال بسيار ظريفي است که پاسخ دادن به آن چندان ساده نيست. شکل ديگر اين سوال چنين است: آيا خدا براي ساختن جهان هستي از مصالح استفاده کرده است؟

البته پاسخ دادن به اين سوال تا حدي به بحث جديد (دستگاه‌‌هاي مفهومي) مرتبط است. اما پيش از آن به دو پاسخ متداول، که در گوشه و کنار ديده مي‌شود، و اشکالاتي که به آنها گرفته‌اند توجه فرمائيد:

برخي به سوال پيشين اين گونه پاسخ مي‌دهند که خدا جهان را از مصالح ساخته است. دليل اين گروه چنين است که عقل انساني ما از قواعدي تبعيت مي‌كند. براي مثال عقل جمع شدن دو صفت ذاتي بر يك ذات را محال مي‌داند. همچنين است كه عقل انسان ساخته شدن ميز را بدون وجود چوب نمي‌پذيرد. خانه ساخته نمي‌شود مگر مصالحي موجود باشد. بنابراين، جهان هستي ساخته نمي‌شود مگر مصالحي موجود باشد. 

برخي ديگر به اين پاسخ ايراد مي‌گيرند و مي‌گويند اگر چنين باشد در اين صورت مواد و مصالح ساخت جهان بر خدا تقدم دارد و بنابراين بايد خداي ديگري پيش از آن موجود باشد تا آن مواد و مصالح را ساخته باشد، و الخ که مي‌رسيم به تسلسل. و چون تسلسل را باطل مي‌دانند، اين گروه منتقد نتيجه مي‌گيرد: پس خدا بايد جهان را از عدم يا نيستي آفريده باشد.

گروهي هستند که جور ديگري به آن سوال پاسخ مي‌دهند. اين گروه ثاني مي‌گويد که خدا جهان هستي را از وجود خودش ساخته است و از اين رو معتقدند که کل جهان هستي (که هنوز ناشناخته مانده) خدا است. اين باور به نوعي شبيه به سخن راسل و طبيعت‌باوران است که مي‌گويند چرا جهان هستي را خدا ندانيم (نگاه کنيد به بحث‌هاي پيشين).

به اين گروه اين گونه انتقاد کرده‌اند که خدا که خودش خالق جهان هستي و قوانين حاکم بر آن است نمي‌تواند در بند قوانين خودش گرفتار شود و دچار تغيير گردد، پس خدا اين جهان را از عدم آفريده است.

پاسخ شما به آن سوال چيست؟ پاسخ‌ها و استدلال‌هاي گروه‌هاي مختلف را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

در بسياري از بحث‌ها که بين افراد عادي طرح مي‌شود، اگر چارچوب يا دستگاه مفاهيم بين دو طرف روشن گردد، دو طرف بهتر به نتيجه مي‌رسند و درک و ارزيابي بهتري از سخن طرف مقابل خواهند داشت. آگاهي از دستگاه مفهومي تا حد زيادي به توان شما در ارزيابي اين گونه استدلال‌ها مي‌افزايد. براي درک دستگاه مفهومي به مثال‌هاي زير توجه کنيد.  

همه تقريباً با فيزيك نيوتوني آشنا هستيم. اسم فيزيك كوانتومي را هم شنيده‌ايم. كدام درست است؟ جواب: هر دو. هر كدام در دستگاه تعاريف خود سازگار و درست است. اگر سنگي با سرعت 10 متر بر ثانيه با زاويه 45 درجه در جهتي پرتاب شود، مسافت طي شده با فرمول‌هاي فيزيك نيوتوني برابر مثلاً 30 متر خواهد بود و اين جواب فقط در دستگاه نيوتوني درست است. نا درست است اگر بپرسيم جواب اين سوال در دستگاه كوانتومي چقدر است. در دستگاه كوانتومي همه مفاهيم جور ديگري تعريف مي‌شوند و سرعت برحسب متر بر ثانيه وجود ندارد. بنابراين سوال مذكور پاسخي ندارد و اما نمي‌شود هم گفت كه فيزيك كوانتومي اشكال دارد، بلكه سوال بايد عوض شود، يا در دستگاه خودش پرسيده شود. هر كدام از دو فيزيك در دستگاه خودش درست تعريف شده است.

اعداد منفي در دستگاه اعداد حقيقي ريشه دوم ندارند، اما اعداد منفي در دستگاه اعداد موهومي ريشه دوم دارند و هر دو دستگاه هم درست است. در انگليس مردم بر عكس همه كشورها از راست به چپ رانندگي مي‌كنند و اشكالي هم ندارد.

انسان‌ها براي تحليل همه پديده‌ها چارچوبي از مفاهيم مي‌سازند که اجزاي مفهومي و درونه آن بايد داراي سازگاري منطقي باشد. براي مثال عرفا براي خودشان چارچوب مفهومي خاصي دارند که جوهره اصلي آن عشق و شهود و دل است. حالا اين سه چه هستند را کاري نداريم. دو اصطلاح ساحت ممکن الوجودي و ساحت واجب الوجودي را مي‌دانيد. در واقع اينها دو دستگاه از مفاهيم هستند. در ساحت يا دستگاه واجب الوجودي شمارش معني ندارد، رنگ معني ندارد، طبع معني ندارد، دوئيت معني ندارد، و ... ولي در ساحت ممکن الوجودي همه اينها معني دارند.

به گمانم با اين چند مثال منظورم از دستگاه مفهومي را گرفته باشيد. آيا اکنون مي‌توانيد به آن سوال مهم که مي‌پرسد: « آيا خدا جهان را از مصالح ساخته است؟»، پاسخ دهيد؟ به گمانم حالا به راحتي مي‌توانيد تشخيص دهيد که اشکال سوال در کجاست؟ يک نکته مهم‌تر هم وجود دارد که مي‌خواستم به شما يادآوري کنم. استدلال پاسخ دهندگان و استدلال منتقدان به پاسخ دهندگان به آن سوال را هم ارزيابي کنيد. آيا مي‌توانيد اشکال آنها را بيابيد؟ حتماً.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0  توسط مدیر وبلاگ  | 

 

با سلام خدمت دوستان عزيز

مدتي اين وبلاگ فعال نبود،‌ زيرا در تصرف هکر عزيزي به نام ستاره آسمان بود. يادگار اين عزيز را در گوشه سمت چپ صفحه وبلاگ ملاحظه مي‌فرمائيد. اين حادثه درس‌هائي براي من داشت: اول، به من فهماند که بايد به علم روز مسلح باشم. يعني بايد دانش رايانه‌اي خود را به حدي برسانم تا از اين حوادث در امان بمانم. دوم، به من فهماند که هميشه راه حلي براي هر کاري وجود دارد و زود نبايد نا اميد شد. سوم، انسان‌ها همه يا همواره بد نيستند. چه شد که وبلاگ رها شد نمي‌دانم يا از مديريت بلاگفا اين کار را کردند يا هکر عزيز دلش به حال من سوخت، به هر حال هر کدام که باشد، قابل تحسين است و نشان مي‌دهد که انسان‌ها همه يا همواره بد نيستند.

من براي خروج از وضعيت هک اقدامي نکردم، حتي از دوستاني که مي‌خواستند با نرم‌افزار ضد هک به من کمک کنند و وبلاگ را رها کنند، خواستم تا اقدامي نکنند. البته هنوز هم قصد ندارم که به اين مسائل منفي نگاه کنم و ابزار کارم را به ضد هک مسلح کنم، بالاخره اين روزها چيزي که فراوان يافت مي‌شود امکان وبلاگ‌سازي است. اما بعد از رها شدن وبلاگ رمز عبورم را عوض کردم، و هنوز هم به ضد حک مسلح نشدم. اما از حق نگذريم، ستاره عزيز به من فرصتي داد تا به امتحانات دانشجويانم و تصحيح ورقه بپردازم.

چون مدتي از فضاي مطالب وبلاگي دور بودم فعلاً مطلبم را آماده نکردم و از ياد هم نبردم که مطلب قبلي هنوز ناتمام مانده و خيلي هم مهم است. بزودي آن را تقديم مي‌کنم. در پناه خدايمان باشيم.

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23  توسط مدیر وبلاگ  | 
 

با عرض سلام خدمت همه دوستان

بحث امروز به طرح مفهوم پارادايم و پيامدهاي آن مي‌پردازد و بحث قبلي را تکميل مي‌کند. اما پيش از آن لازم است چکيده بحث قبلي را براي حفظ ارتباط و درک بهتر مختصراً عرض کنم.

در بحث قبلي عنوان شد که ابزار انسان در مسير شناخت علمي محيط پيرامونيش دو چيز است: منطق (logic) و آزمايش (experiment). اما علم در مسير تکامل خودش، يافته‌هاي قبلي را تعديل يا ابطال مي‌كند و يافته (تئوري) جديدتري را به جاي آن مي‌نشاند، و تا وقتي که يافته جديدتر ابطال نشده، براي استفاده در زندگي مادي قابل پذيرش است (مثل نشاندن مفهوم مولتيورس (multiverse) به جاي مفهوم يونيورس (universe)). 

در علوم تجربي مثل شيمي، يك تئوري قابل آزمايش است و از اين رو در چنين علومي تئوري‌ها عمر پايداري ندارند و خيلي زود جاي خود را به تئوري جديدتر مي‌دهند. اما در علوم انساني مثل مديريت تئوري‌ها‌ كمتر آزمايش‌پذير هستند (شايد به اين دليل که فراهم کردن شرايط آزمايش دشوار است)، و همزمان براي يک مسئله يا پديده ممکن است چند تئوري حاکم شود و با هم رقابت کنند.

در برخي از (نه همه) بحث‌هاي اعتقادي، مثل اثبات وجود خدا، ابزار آزمايش تعطيل مي‌شود زيرا موضوع بحث خدا است، چيزي که به تجربه در نمي‌آيد و تنها ابزار منطق (عقل) به کار مي‌رود. اما ابزار عقل براي انسان هنوز به خوبي شناخته شده نيست، و بايد آن را شناخت و دريافت که در کجا خطا دارد. درست مثل خطاي ديد (چشم).

از بحث قبلي دو نتيجه مهم به دست مي‌آيد که بايد در وقت استدلال آوردن در بحث‌هاي اعتقادي به آن توجه داشت. اول، در حوزه علوم تجربي مثل شيمي، انسان براي بهبود زندگي مادي خود به دنبال تبيين پديده‌ها مي‌رود و اگر تبيين خاصي بتواند او را به مقصود (پيش‌بيني و رفاه مادي) برساند، برايش کافي و قابل قبول خواهد بود. يعني همين‌که انسان بتواند مثلاً به کمک يک فرمول رياضي رابطه بين زمان، سرعت، و جرم را بيابد و با آن برخي مشکلاتش را حل نمايد، کفايت مي‌کند و لازم نيست که فرمول ساخته شده بر واقعيت هم منطبق باشد. 

دوم، برخي يافته‌هاي علمي الزاماً درست نيستند. بنابراين، افرادي که در بحث‌هاي اعتقادي به يافته‌هاي علمي در استدلال خود تکيه مي‌کنند، چه موافق و چه مخالف، استدلالشان دچار اشکال مي‌شود. براي مثال اگر کسي به اتکاي يافته‌هاي علمي بگويد جهان منظم است پس ناظم دارد، استدلالش اشکال دارد چون يافته‌هاي علمي مرتباً تعديل مي‌شوند. افرادي هم که به استناد يافته‌هاي علمي مي‌گويند جهان نامنظم است پس ناظم ندارد، به نوعي ديگر دچار همان اشکالند.

به عنوان مثالي ديگر عرض مي‌کنم: شخصي پرسيده بود که اگر خدا رحمان است و خالق جهاني منظم، چرا زائده‌اي به نام آپانديست در بدن انسان وجود دارد که بر طبق علم پزشکي ثابت شده که هيچ نقشي ندارد و زيادي است. پاسخگو هم چنين جواب داده بود: علم پزشکي ثابت کرده است که آپانديست محل تجمع باکتري‌هاي مفيدي است که از بدن انسان در مواقع معيني محافظت مي‌کند.

اشکال اين دو نفر در کجاست؟ اشکال هر دو اين است که اولاً فکر مي‌کنند که علم اثبات مي‌کند (خير، علم باورهاي قبلي را ابطال مي‌کند). اشکال دوم آنها اين است که در يک بحث اعتقادي يک يافته علمي را ، که ممکن است بزودي عوض شود، پايه استدلال خود قرار مي‌دهند. يافته‌هاي علمي فقط در بحث‌هاي علمي مرتبط به کار مي‌آيد و نبايد از آنها به عنوان نقطه اتکاي استدلال‌ها در بحث‌هاي اعتقادي استفاده کرد.

همچون حوزه علوم انساني، در حوزه بحث‌هاي اعتقادي هم ممکن است همزمان تئوري‌هاي مختلفي معارض شوند. در مقوله‌هاي اعتقادي، تئوري‌هاي رقيب بر اساس پذيرش افراد فيلتر مي‌شوند و اين پذيرش ديگر ربطي به ابطال يك تئوري ندارد. دليل اين امر هم واضح است، در اين گونه بحث‌ها، موضوع بحث قابل آزمايش نيست تا به کمک آن بتوان تئوري قبلي را ابطال کرد. در اين بحث هاي اعتقادي، تمام سنگيني بحث بر دوش استدلال منطقي و عقلي است، اما چنانکه در بحث پيشين عنوان شد آستانه يا کيفيت اقناع و پذيرش عقلي افراد متفاوت است. در طول زمان مردم به يكي از دو (يا چند) تئوري رقيب گرايش پيدا مي‌كنند. ريشه اين گرايش در چيست؟ معلوم نيست، شايد پيش‌داوري، شايد تبليغات ديني، شايد حب و بغض، شايد استدلال متقن يك گروه عليه ديگري، و هزاران شايد ديگر.

توماس کوهن در کتاب معروفش در باره تولد يک پارادايم فکري و فراگير شدن آن بحث کرده است. به اعتقاد او، وقتي تفکر جديدي در جامعه طرح مي‌شود، ابتدا ناشناخته است و اکثريت سخت با آن انس مي‌گيرند. اما رفته رفته، بر شمار افرادي که  اين تفکر يا پارادايم فکري جديد را مي‌پذيرند اضافه مي‌گردد، و پس از مدتي اوضاع دگرگونه مي‌شود. پارادايم يا تفکر جديد جاي خود را در اذهان زيادي باز مي‌کند و به تدريج عرصه را بر پارادايم پيشين تنگ‌ و تنگ‌تر مي‌کند.  به طوري که بعد از مدت زماني، هواداران پارادايم قبلي خود را در اقليت مي‌بينند و در مي‌يابند که تفکر جديد سراسر اذهان مردم را فرا گرفته است. پس از مدتي که پارادايم جديد در اذهان جا خوش کرد، پارادايم جديدتري از راه مي‌رسد و همانند موجي سهمگين پارادايم قبلي را در هم مي‌کوبد و در کوتاه مدتي اثري از آن برجاي نمي‌گذارد. فرايند تولد و مرگ يک پارادايم همانند همانند فرايند تولد و مرگ تئوري‌ها در حوزه علوم (بويژه تجربي) است. تنها تفاوت به نظر مي‌رسد در اين است که تئوري‌هاي علمي بر اساس آزمايش ابطال مي شوند و جاي خود را به تئوري جديد مي دهند. اما در حيطه پارادايم‌هاي فکري (غير تجربي)، تئوري‌هاي رقيب بر اساس پذيرش افراد شکل مي‌گيرد. معلوم نيست چه فرايندي در باور مردم رخ مي‌دهد که پس از مدتي بيشتر افراد جامعه پارادايم جديد مي پذيرند و هواداران پارادايم قبلي در اقليت قرار مي‌گيرند. به جرات نمي‌توان ادعا کرد که اين فراشد در اذهان مردم، تماماً متاثر از استدلال و رد (اثبات) يک ادعاي اعتقادي باشد. بلکه تا وقتي که مکانيزم واکنش‌هاي عقلي انسان ناشناخته است، به نظر مي‌رسد اين فراشد در اذهان مردم تابع آستانه پذيرش افراد است.  

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1  توسط مدیر وبلاگ  | 
 

با عرض سلام خدمت همه دوستان

مي‌گويند انسان موجودي کنجکاو و جستجوگر است و همواره در پي شناخت محيط پيراموني و در خدمت گرفتن طبيعت براي بهبود زندگي خود است. انسان با دقت نظر در طبيعت به تبيين روابط بين پديده‌ها مي‌پردازد و مي‌کوشد تا از اين روابط براي پيشگوئي رفتار آينده همان پديده‌ها استفاده نمايد. براي مثال با بررسي دقيق سيستم‌هاي جوي و انواع ابرها مي‌توان به وجود روابطي بين پديده بارش و نوع ابر پي برد و آنگاه از اين روابط تبيين شده براي پيش‌بيني آينده استفاده کرد. ابزار انسان در اين مسير دو چيز است: منطق (logic) و آزمايش (experiment)

انسان کاوشگر آرام ندارد و با اين دو ابزار هر روز روابط جديدي را براي پديده‌ها تبيين مي‌کند. به دنبال همين کوشش‌ها و با استفاده از اين دو ابزار در جهت تبيين روابط پديده‌ها است که علم يا دانش بشري هر روز کامل‌تر شده است. اما علم در مسير تکامل خودش، يافته‌هاي قبلي را تعديل مي‌کند (اگر نگويم تکذيب يا تخريب)، و يافته‌هاي جديدتر را بر بقاياي يافته‌هاي قبلي بنا مي‌کند.  به بيان ساده‌تر، علم در راه خود ابطال مي‌كند نه اثبات.

سال گذشته بود که بخش علمي شبکه تلويزيوني بي بي سي مصاحبه با يکي از دانشمندان نجوم را از برنامه هارد تاک(Hard Talk) پخش کرد (به گمانم کليپ آن در سايت بي بي سي در دسترس باشد). بنا بر نظر اين دانشمند (آنطور که من فهميدم) مفهوم يونيورس (universe) را بايد کنار گذاشت و به جاي آن مفهوم مولتيورس (multiverse) را استفاده کرد. ظاهراً منجمان پي‌ برده‌اند که اين جهان پيراموني ما (شامل همه کهکشان‌ها) همانندهائي هم دارد. اين دانشمند مي‌گفت: متوجه شده‌ايم که منشاً جوشان و زاينده‌اي (چيست؟) وجود دارد که از آن حباب‌هائي دائماً جدا مي‌شود و هر يک از اين حباب‌ها يک يونيورس است، که با بالاتر رفتن بزرگ‌تر مي‌شوند و پس از مدتي همانند حباب صابون مي‌ترکند. اين دانشمند اين چنين نتيجه‌گيري کرد که اولاً معلوم مي‌شود بيش از يک جهان وجود دارد و دوماً اگر اين يافته درست باشد، نوع انساني بايد به تکنولوژئي دست يابد تا بتواند از يک حباب بالاتر و پيرتر به يک حباب پائين‌تر و جوانتر منتقل شود. اين سخن يا يافته درست است يا نه، فعلاً معلوم نيست و به عنوان يک فرضيه مطرح است. آينده درستي يا نادرستيش را نشان خواهد داد.

در حوزه علوم، در هر دوره‌اي، براي يک پديده مورد علاقه، به کمک ابزار منطق ابتدا يك فرضيه تدوين مي‌شود و در صورتي که از آزمايش‌هاي مکرر هم سربلند بيرون آيد، به عنوان نظريه (theory) حاكم مي‌شود. اما همين نظريه بعد از مدتي جاي خود را به نظريه جديد مي‌دهد (مولتيورس به جاي يونيورس). براي نمونه، چند دهه قبل يك شيميدان كوچكترين ذره هر ماده را اتم اعلام كرد، چند دهه بعد دانشمند ديگري پروتون را كشف كرد، و ... دانشمندان امروز بر آنچه كه كشف كرده‌اند ديگر پافشاري نمي‌كنند و منتظرند تا يافته‌هاي آنان بزودي توسط دانشمند ديگري ابطال شود.

در علومي مثل شيمي يا فيزيك، يك فرضيه يا تئوري قابل آزمايش كردن است و از اين رو در چنين علومي تئوري‌ها عمر پايداري ندارند و خيلي زود جاي خود را به تئوري جديدتر مي‌دهند. اما در علوم انساني (مديريت، اقتصاد، و ...) تئوري‌ها‌ كمتر آزمايش‌پذير هستند، و همزمان براي يک مسئله يا پديده ممکن است چند تئوري حاکم شود و با هم رقابت کنند. تئوري‌هاي رقيب در علوم غيرتجربي زياد است و از آن رو كه موضوع چنين علومي به رفتارهاي انساني وابسته است و به بوته آزمايش تن نمي‌دهند، رد كردن يكي يا چند تاي آنها معمولاً دشوار است.

در بحث‌هاي اثبات وجود خدا مسئله آزمايش‌پذيري از اين هم حادتر مي‌شود. در بحث پيرامون اثبات خدا، يکي از دو ابزار پيشين (آزمايش) به کار نمي‌آيد زيرا موضوع بحث خدا است، چيزي که به تجربه در نمي‌آيد. شايد به دليل همين آزمايش‌ناپذيري است كه باورهاي مذهبي برخي از مردم همواره در رقابت با باورهاي ديگران است.

چنانکه بالاتر ذکر شد، در بحث‌هاي غيرتجربي نظير اثبات خدا ابزار آزمايش تعطيل مي‌شود و تنها ابزار منطق (عقل) مي‌تواند به کار آيد. عليرغم آنکه منطق يا عقل بايد براي همه يکسان و مشترک فرض شود، اما در کيفيت آن هنوز شناخت زيادي وجود ندارد و سازوکار آن براي بشر به خوبي شناخته شده نيست (شايد به اين علت که سخت به آزمايش تن مي‌دهد). به بيان ساده‌تر آن قدر که دانش بشري در علومي مثل پزشکي پيشرفت داشته، در زمينه عقل و مکانيزم رفتاري آن پيشرفت نداشته است، (دست کم از نگاه من و شما که متخصص نيستيم). بنابراين، شايد نتوان عقل را در تمامي افراد عاقل يکسان فرض کرد.

اگر از کنار ديوار خانه‌اي عبور کنيد، و صداي فردي را درون خانه بشنويد چگونه نتيجه‌گيري مي‌کنيد؟ آيا نتيجه مي‌گيريد صداي فرد زنده‌اي را شنيديد يا صداي تلويزيون را؟ يا به هر دو احتمال مي‌دهيد؟ قطعاً صد سال پيش احتمال به صداي تلويزيون نمي‌داديد! اما امروز احتمال مي‌دهيد. چرا؟ آيا فکر نمي‌کنيد که نتيجه‌گيري شما متاثر از تجربه شما است؟ اگر پاسخ اين سوال مثبت باشد، آيا نمي‌شود احتمال داد که مفهوم عليت در ذهن ما انسان‌ها در اثر توالي و تعاقب پديده‌ها ايجاد شده باشد؟

وقتي حضرت پيامبر (ص) در تشريح دين اسلام مي‌فرمايند: اگر ذره‌اي کار خير انجام دهي ثوابش را مي‌بري، و اگر کار شر انجام دهي جزايش را، چه مي‌شود که يکي به سرعت مي‌پذيرد و ديگري با هزاران دليل هم قانع نمي‌گردد؟ نه اولي را مي‌شود ستايش کرد و نه دومي را نکوهش.

وقتي فردي به سرعت استدلال شما را مي‌پذيرد، چه اتفاقي در ذهنش مي‌افتد که در ذهن ديگري نمي‌افتد؟ چه مي‌شود که هنگام آتش‌سوزي يکي فرار مي‌کند و ديگري فدا مي‌کند خود را براي نجات ديگران؟ چند هزار سال قبل وقتي خورشيد مي‌گرفت، مردم مي‌پذيرفتند که خدا خشمگين است. آيا اکنون هم مي‌توان پذيرفت؟ آيا آموخته‌هاي افراد بر کارکرد عقلي و منطق آنان تاثيرگذار است؟ چه مي‌شود که شخصي تسلسل را باطل مي‌داند و ديگري نمي‌داند؟

پاسخ دادن دقيق به اين سوالات کار ساده‌اي نيست شايد به اين دليل که هنوز شناخت درستي از کارکرد ذهني يا عقلي خود نداريم. در پاسخ به اين سوالات همين‌قدر مي‌توان گفت که آستانه (يا کيفيت) پذيرش عقلي افراد متفاوت است. ريشه اين تفاوت در چيست؟ نمي‌دانم. فقط مي‌توان حدس غيرعلمي زد: باورهاي قبلي، تربيت، ترس، دانش، تجربه و ...

اما تا اينجاي بحث دو چيز روشن است: اول، در مقوله‌هاي غيرتجربي، ابزار آزمايش کردن تعطيل مي‌شود و تمام وزن بحث روي دوش ابزار ديگر (منطق يا عقل) مي‌افتد.  دوم، ابزار عقل براي انسان هنوز به خوبي شناخته شده نيست، اما فعلاً نتيجه نمي‌گيرم که بايد آن را کنار گذاشت. بلکه، بايد آن را شناخت و دريافت که اين عقل در کجا خطا دارد. درست مثل خطاي ديد (چشم) که نمونه‌هاي آن در مجلات سرگرمي و در سايت‌هاي اينترنتي يافت مي‌شود. يک نمونه از شرطي شدن را در بحث قبلي ملاحظه کرديد. آيا شما مي‌توانيد نمونه‌هاي ديگري را پيدا کنيد؟

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18  توسط مدیر وبلاگ  | 
 

سلام به همه دوستان عزيز

از نظرات شما ممنون هستم. خيال داشتم مطلب جديد را درج کنم، که از يکي از دوستان ايميلي دريافت کردم که نوعي تست هوش را مطرح مي‌کرد. چون اين تست به نوعي به مطالب قبلي هم مربوط مي‌شود،‌ تصميم گرفتم تست هوش را اينجا طرح کنم. اما موضوع تست را در زير به ترتيب بخوانيد و پاسخ دهيد.  

 

 

لطفاً به شکل زير نگاه کنيد و به سوالات بعدي آن پاسخ دهيد:

 

A

 

 

B

 

الف

ب

 

 

 

ج

 

 

D

 

 

 

C

 

 

سوال اول:

ناحيه سفيد رنگ (A) را با کشيدن خط به دو (2) بخش مساوي تقسيم کنيد.

 

 

پاسخ نسبتاً‌ ساده است و همان‌طور که حدس زده‌ايد با يک خط مورب مي توان ناحيه مورد نظر را به دو بخش مساوي تقسيم کرد. البته در اين شکل قابل ترسيم نبود، چون صفحه وبلاگ خط مورب را قبول نمي‌کند. به هر حال جواب را مي‌دانيد.

 

پاسخ را ببينيد:

پاسخ سوال اول

 

 

A

 

 

B

 

الف

ب

 

 

 

ج

 

 

D

 

 

 

C

 

 

سوال دوم قدري سخت شده است زيرا اين مرتبه بخش ديگري از شکل را بايد به سه قسمت مساوي تقسيم کنيد. سوال دوم را بخوانيد.

 

سوال دوم:

حالا ناحيه (B) را با کشيدن خط به سه (3) بخش مساوي تقسيم کنيد.

 

 

پاسخ باز هم ساده است اما قدري متفاوت. پاسخ را در زير ملاحظه مي‌کنيد.

پاسخ سوال دوم

 

 

A

 

 

B

 

الف

ب

 

 

 

ج

 

 

D

 

 

 

C

 

 

باز هم ساده بود نه؟ ولي سوال سوم قطعاً سخت تر است زيرا بايد بخش ديگري از شکل را به چهار قسمت تقسيم کنيد. سوال سوم را ببينيد.

 

 

سوال سوم:

حالا ناحيه (C) را با کشيدن خط  به چهار (4) بخش مساوي تقسيم کنيد. رکورد زماني براي اين سوال 5 ثانيه است.

 

بعيد مي‌دانم به اين زودي پاسخ را بيابيد. بهتر است پاسخ را ببينيد.

 

 

 

 

پاسخ سوال سوم

 

 

A

 

 

B

 

الف

ب

 

 

 

ج

 

 

 

 

 

D

 

 

 

 

 

 

 

C

 

 

اگر چه اين يکي خيلي ساده نبود، اما بالاخره حل شدني بود. سوال چهارم سخت تر از اين است.‌ رکورد زماني جهاني براي پاسخ دادن به سوال چهارم 7 ثانيه است. شما هم سعي کنيد شايد رکورد بهتري ثبت کنيد.

 

 

سوال چهارم:

حالا ناحيه (D) را با کشيدن خط به هفت (۷) بخش مساوي تقسيم کنيد. اين يکي خيلي سخت‌تر است، اين‌طور نيست؟ بيشتر سعي کنيد حتماً موفق خواهيد شد. چيزي نمانده که وقت 7 ثانيه شما تمام شود. خوب وقت تمام شد. آيا پاسخ را يافتيد؟

 

 

 

 

اين هم جواب سوال چهارم:

 

 

 

A

 

 

B

 

الف

ب

 

 

 

 

 

 

 

 

ج

 

 

 

 

D

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

C

 

 

 

 

بايد اقرار کنم که من نتوانستم پاسخ به اين راحتي را حدس بزنم. جالب اين جاست که وقتي سوال را از ديگران پرسيدم، آنها هم نتوانستند پاسخ دهند، وقتي پاسخ به اين سادگي را ديدند مات شدند. شما هم مي‌توانيد از دوستان خود بپرسيد. و پاسخ آنها را ببينيد.

 

اين تست يا آزمايش ساده نشان مي‌دهد که ذهن انسان چطور مي‌تواند شرطي شود. در کتب جدول و سرگرمي يا در سايت‌هاي اينترنتي نمونه اين تست‌ها را مي توان پيدا کرد.

 

اگر بپذيريم که ذهن انسان در مواردي مي‌تواند شرطي شود، آنگاه بايد بسيار دقت کرد که در وقت قضاوت يا استدلال، مسئله شرطي شدن ذهن دامن ما را نگيرد.

 

در کتب دانشگاهي که به آموزش روش تحقيق مي‌پردازند، به اين نکته توجه کافي شده است. در کتب روش تحقيق،‌ اين نکته به خواننده آموخته مي‌شود که در وقت تحقيق و پژوهش ذهن خود را از پيش‌داوري و باورهاي قبلي خود پاک کند و با ذهني سفيد به دنبال يافتن پاسخي براي سوالات (فرضيات) تحقيق خود باشد. اين همان اصل گسستن در تحقيق است.

 

بحث‌هاي من و شما عزيزان هم نمي‌تواند از اين قاعده مستثني باشد. بنابراين، به هنکام بحث با يکديگر همواره بايد هوشيار باشيم، مبادا پيش‌داوري ذهني ما، يا به نوعي ديگر شرطي شدن ذهن ما باعث شود تا در باره ديگران زود قضاوت کنيم يا در استنتاج‌هايمان زود نتيجه‌گيري کنيم.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1  توسط مدیر وبلاگ  | 
 

سلام به دوستان عزيز

عيد غدير را به همه شما عزيزان تبريک مي‌گويم و به ديگراني که مسافري از خانه خدا دارند،‌ دو تبريک. اميدوارم عذرم را براي تاخير بپذيريد،‌ شهرستان بودم. 

چند دهه قبل از ظهور اسلام، زماني که سپاه فيل خود را براي فتح مکه و تخريب خانه خدا آماده مي‌کرد، جد پيامبر اکرم (ص) براي باز پس گرفتن شترانش به پيش سرکرده سپاه فيل رفت و خواست تا شترانش را به او پس دهند. از سرکرده سپاهيان جواب شنيد که بزودي خانه خدايت و شهر مکه نابود خواهد شد،‌ و تو براي شترانت نگراني! ايشان هم پاسخ دادند خدا خودش مي‌داند چگونه از خانه‌اش محافظت نمايد. بقيه واقعه (طير ابابيل) را که در تاريخ ظبط است همه مي‌دانيد.

اين مقدمه را عرض کردم از اين رو که برخي از دوستان نگران هستند که مباحث مرتبط با بحث‌هاي اثبات وجود خدا، که در وبلاگ‌هاي مختلف عرضه مي‌شود،‌ به نوعي خوانندگان را سر در گم مي‌کند (1). بلا تشبيه و مناقشه عرض مي‌کنم که خداوند دينش را محافظت و بندگانش را هدايت خواهد کرد، چنانکه از 15 قرن پيش تا کنون کرده است. (بسم الله الرحمن الرحيم. انا اعطيناک الکوثر فصل لربک وانحر ان شانئک هوالابتر).

عزيزاني هم فرمودند که برهان‌هاي اثبات وجود خدا، که در کتب مختلف مضبوط است، از اعتبار کافي و وافي برخوردار است و بحث‌هاي ارائه شده خللي در اعتبار آنها ايجاد نمي‌کند (2). من فرمايش همه عزيزان را  قبول دارم. بنا بر تقريرهاي ارائه شده، برهان‌ها مطابق اصول نگاشته مي‌شوند و از خطاي تقرير بري هستند از جمله برهان نظم (3). اين برهان‌ها کليت درستي دارند و خواننده متخصص درستي و اعتبار آنها را درمي‌يابد و حيطه انتاج برهان را هم مي‌فهمد.

براي نمونه، مرحوم مطهري معتقد است برهان نظم فقط ثابت مي‌كند كه طبيعت ناظم (نه الزاماً خدا) دارد اما در بيان کم و کيف آن ناظم ساکت است، و استنتاج چنين کيفياتي از حدود اين برهان (نظم) خارج است (4). يا به عنوان نمونه ديگر، علامه طباطبائي در باب مبدا انتزاع عليت (چگونگي ايجاد عليت در ذهن) معتقد است که نفس انسان ابتدا علت و معلول را به صورت حضوري (نه حصولي) درمي‌يابد‌ و از آن تصوري مي‌سازد و سپس آن را به موارد ديگر تعميم مي‌دهد (5). درک سريع چنين بحث‌هاي پيچيده‌اي فقط براي متخصصان و استادان منطق و فلسفه ميسر است.   

با اين وجود، آنچه که هنوز مي‌تواند دست کم تا حدي در پذيرش نتيجه براهين تامل بيشتر ايجاد کند، تفاوت‌نظر در حوزه‌هائي از مفروضات و مبادي است. براي مثال، به نظرهاي متخصصان (مرحوم سبزواري، ملاصدرا،‌ و مرحوم مطهري) در باب اصالت وجود يا ماهيت مي‌توان اشاره کرد (6). وجود تفاوت نظرهائي از اين دست مي‌تواند حتي براي متخصصان تامل برانگيز باشد. البته چنين تفاوت‌هائي لازمه بحث‌هاي فلسفي است و به غناي ادبيات فلسفي مي‌افزايد.

اما نکته بسيار مهم‌تر اين است که چه اين اختلاف نظرها باشد چه نباشد،  افراد غيرمتخصص در اعتبار برهان‌ها (يا صورت ساده شده آن) ترديد مي‌کنند. اگر خواننده غيرمتخصص، خودش با رجوع به کتب برهان‌ها را بخواند، قرائت درستي از آنها نخواهد داشت و ظرايف آنها را به درستي درک نمي‌کند. اگر برهان‌ها را به صورت کلي و ساده شده از اين و آن بشنود، ابهامش بيشتر مي‌شود. از اين رو، برداشت‌ها از براهين (يا شکل ساده‌ شده‌اي از براهين) متفاوت خواهد شد.

همان‌طور که دوستان فرمودند تقرير برهان و  نقد برهان کار هر کسي نيست و آن را بايد به اربابش سپرد. اما کدام‌يک از برهان‌هاي اثبات وجود خدا توانسته است ذهن کنجکاو و جستجوگر انسان‌هاي پر مشغله را راضي کند و با زباني قابل فهم ابهامشان را بر طرف سازد؟ برهان نظم چگونه مي‌تواند يک دانشجوي رشته فيزيک را قانع کند؟ قطعاً حکايت پير پالان‌دوز و ميرداماد را شنيده يا خوانده‌ايد. آيا گمان مي‌کنيد پير پالان دوز مجهز به علم منطق و فلسفه بود؟   

حضرت محمد (صلواه الله عليه وآله وسلم) که سواد خواندن و نوشتن نداشتند از سوي خداوند متعال به عنوان خاتم پيامبران برگزيده شدند. گمان نمي‌کنم تسلط به علم منطق و فلسفه (از ديد خداوند) ملاک باشد، يا (از ديد بنده خدا) براي عامه مردم ضروري.

اکثر جوان‌هاي ما وقتي به سن بلوغ مي‌رسند،‌ قواي عقلي آنان نيز به بلوغ نسبي مي‌رسد و پرسش‌هاي فراواني ذهن آنان را درگير خود مي‌سازد. بسياري از اين پرسش‌ها حول مبدا وجود و کيفيت خلقت است. آيا گمان مي‌بريد با تقرير برهان‌هاي مختلف در اين زمينه مي‌توان ذهن تشنه آنان را سيراب کرد؟ آيا عامه مردم وقت آن را دارند تا سال‌ها به تحقيق و مطالعه در اين زمينه بپردازند و منطق و فلسفه بياموزند؟ اکثر جوانان در دوره دبيرستان درس‌هائي را از منطق و فلسفه مي‌خوانند اما متخصص نمي‌شوند. تکليف چيست؟

راه حل اين است که اگر چنين بحث‌هائي به سطح نازلتري چون بحث و جدل کشيده شود، آنگاه مي‌توان اميدوار بود در پرتو اين جدل‌ها برخي سوالات و ابهامات پاسخ داده شود، يا روشن‌تر گردد، يا دست کم صورت ديگري به خود گيرد تا بعدها روشن شود. نگران نتيجه بحث و جدل و تاثير آن بر اذهان خواننده هم نباشيد. بهتر از اين است که به پرسش‌کننده پاسخ دهيم " بايد سال‌ها مطالعه کنيد تا به اين مباحث مسلط شويد". چنين پاسخي براي طالب واقعي خوب است،‌ اما براي يک انسان پر مشغله (و پر سوال) که مي‌آيد تا شايد پاسخي نسبتاً قانع کننده بگيرد نه. از متلک‌ها و ناسزاهائي که در وبلاگ‌ها مبادله مي‌شود، و متاسفانه قليلي از مديران وبلاگ‌ها هم به آن آلوده شدند، بگذريم.  

همه انسان‌ها در باره عقايد ديني و غيرديني خود نياز به بحث و گفتگو دارند،‌ اما به هر دليلي امکان استفاده از برهان و قياس برهاني را ندارند. برهان دور از فهم عموم و فقط براي خواص قابل درک است. پرداختن به تحليل‌هاي برهاني چه به قصد اثبات (در وقت تقرير برهان) و چه به قصد ابطال (در وقت اعتبار سنجي برهان) دقت و حوصله زيادي طلب مي‌کند که هر کسي ندارد. اما بحث و جدل مي‌تواند افراد درگير در بحث و شاهدان بحث را به سر حد مطلوبي از دانش عمومي برساند و آنان را (احتمالاً‌ نه الزاماً) به مطالعه بيشتر تشويق کند و از اين رهگذر از ابهامات آنان بکاهد (7)

اگر بحث و جدل به عنوان راهکار پذيرفته شود، آنگاه بهتر است آدابش هم رعايت شود (وجادلهم بالتي هي احسن/ نحل،‌ 125).

   

(1)  نگاه کنيد به نظرات ارائه شده در همين وبلاگ.

(2)  نگاه کنيد به وبلاگ توحيد و عرفان.

(3) در باب بررسي اعتبار برهاني نگاه کنيد به نبوي، لطف الله. مباني منطق و روش‌شناسي، دانشگاه تربيت مدرس، 1384.

(4)  نگاه کنيد به مجموعه آثار جلد اول.

(5)  نقل از مجموعه آثار، جلد 6 .

(6)  نگاه کنيد به مجموعه آثار جلد 10.

(۷) نگاه کنيد به معلمي،‌ حسن. منطق و تفکر انتقادي، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، حوزه علميه قم،‌ 1379.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0  توسط مدیر وبلاگ  | 
 

سلام به دوستان عزيز

از همه دوستان عزيز به خاطر نظراتي که مرقوم فرمودند ممنون و سپاسگذارم. قصد داشتم بحث جديدي را شروع کنم، اما در بين نظرات به دو نظر برخورد کردم که لازم است به اولي اشاره کنم و دومي را موضوع بحثم قرار دهم.  

اولي مربوط است به نظر دوستي به نام افسانه که نکته ظريفي را اشاره کرده‌اند که من هم بر آن تاکيد داشتم و آن نکته نقد و بررسي دلايل اثبات يا رد خدا است نه چيز ديگري. لازم مي‌دانم از ايشان تشکر کنم چون نظر ايشان به روشني نشان مي‌دهد که هدف از بحث‌هاي اين وبلاگ چيست. در واقع،‌ در پايان اين بحث‌ها و بررسي‌ها به يک جمع‌بندي و طبقه‌بندي خواهيم رسيد و الزاماً بحث وبلاگ ممکن است به اثبات يا رد خدا نيانجامد. خوانندگان عزيز خودشان بايد بتوانند از گزارش بحث‌ها به يک نتيجه برسند. نتيجه‌گيري شخصي من به کار کسي نمي‌آيد، همان‌طور که نتايج بحث‌هاي ديگران تماماً به کار من نيامده است. اما بالاخره اين بحث‌ها دانش ما را بيشتر مي‌کند و برخي از ما ممکن است به سمتي متمايل يا متقاعد شويم. بعد از آن باز هم معلوم نيست اعتقاد ما که ماحصل اين بحث‌ها بوده چقدر دوام داشته باشد و شايد بعد از مدتي (با بيشتر شدن دانشمان) اين اعتقادات جديد را هم کنار بگذاريم يا دست کم در آنها تجديد نظر کنيم.

اين موضوع که باورهاي ما همواره با دستيابي به دانش جديد متحول مي‌شود در کتاب‌ ديني دوره دبيرستان در چند درس اول کتاب (موضوع چارچوب ذهني) به خوبي توضيح داده شده است و به گمانم نويسنده آن هم عبدالکريم سروش است.

اما نظر دوم مربوط به يادداشت عزيزي است که که در وبلاگ خودش به نام توحيد و عرفان نوشته‌هاي پيشين مرا بررسي کرده و لازم است از ايشان تشکر کنم. بررسي ايشان مربوط مي‌شود به يکي از بحث‌هاي قبلي با عنوان خدا: رد يا اثبات،‌ و حول سه محور (از جمله برهان نظم) بحث کرده‌اند. مطلب ايشان نسبتاً طولاني است و تمام آن را بررسي نمي‌کنم. بلکه قصد دارم خلاصه و چکيده نکات ايشان در باب برهان نظم را در اين جا طرح کنم تا دوستان هم نظر بدهند، و درک خودمان را حلاجي کنيم.

پيش از ورود به بحث، کلياتي را در باب برهان نظم، که از ويکيپيديا آورده‌ام، طرح مي‌کنم تا خواننده نوعي آماده‌تر باشد. اما مي‌توانيد جزئيات دقيق‌تر برهان نظم را از سايت‌هاي مختلف (حتي انگليسي) دريافت نمائيد. بنابراين، در بحثم به محورهاي اصلي برهان نظم (علت مادى، علت صورى، علت فاعلى، علت غايى) نمي‌پردازم، زيرا در دسترس همه قرار دارد.

برهان نظم

برهان نظم یکی از مهمترین، رایج‌ترین و آشناترین برهان‌های اثبات وجود خدا است، و در کنار برهان‌های مبتنی بر علیت، دو رکن مهم از باور استدلالی به خدا را تشکیل می دهند. معمولاً منظور از نظم در برهان نظم، نظم غایی است و به ‌همین خاطر به آن برهان غایی (teleological) نیز گفته می‌شود. از دیدگاه مدافعین این برهان، مجموعه‌ای منظم است که هدفمند باشد و اعضای آن مجموعه به‌ گونه‌ای در کنار یکدیگر قرار گرفته باشند که آن مجموعه در مسیر نیل به آن هدف رفتار کند. از نظر مدافعین این برهان، جهان یک مجموعه منظم است که نمی‌تواند اتفاقی به وجود آمده باشد و باید ناظم باشعوری داشته باشد. جهان ما نشان دهندهٔ وجود نوعی انتخاب است، نه اتفاقی کور. این انتخاب کننده خداست.

برهان ساده است، و برای همین عمومیت زیادی دارد: در جهان شکل‌های مختلفی از نظم وجود دارد، و می‌دانیم که نظم بدون ناظم ممکن نیست، و یک مجموعه ی منظم (با مفهوم نظم غائي) نمی‌تواند اتفاقی شکل گرفته باشد، پس جهان ناظمی دارد. (ماخذ: ويکي‌پيديا)

 

مهم‌ترين بخش‌هاي بحث ايشان (اگر درست فهميده باشم) و ايراداتي که به نوشته‌هاي من در باب برهان نظم گرفته‌اند،‌ در زير خلاصه شده است:

... شما باید اول اثبات بکنید که نظم یک امر نسبی و مقایسه ایست و هر نظمی را باید با جایی مقایسه کرد. اگر توانستید این امر را اثبات کنید (که نمیتوانید چون اصلا نظم یک امر نفسی است نه مقایسه ای) انگاه بگویید که ما نظم عالم را با کجا مقایسه کرده ایم. در این حرف شما ایرادات عدیده ای موجود است:

1- حرف اثبات نشده را و البته باطل را (یعنی نظم باید با جایی مقایسه شود)، مسلم گرفتید. چون که واضح است نظم اصلا لازم نیست با جایی مقایسه شود. شما وقتی که اتاقتان منظم است یا اتاقتان بی نظم است ایا باید انرا با جایی مقایسه کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با کجا باید مقایسه کنید؟؟؟؟؟؟ اصلا محال است که نظم یک امر مقایسه ای باشد.

2- این حرف اشتباه و محال را پایه برهان قرار دادید در نتیجه، نتیجه ای که از برهان حاصل میشود اشتباه است.

3- بر فرض محال هم که بتوانید اثبات کنید که نظم را باید با جایی مقایسه کرد، بنده عرض میکنم که برای اثبات نظم عالم، نیاز نیست که ان نظم را با چیزی خارج از عالم مقایسه کرد. شما اگر عالم را یک مجموعه و یک کل در نظر بگیرید، میبینید که چینش اجزای عالم در مقابله با کل عالم، یک چینش منظم است. دیگر چه نیازی است که بخواهیم این نظم را با چیزی خارج از نظام عالم، مقایسه کنیم؟؟؟؟؟؟؟ مثلا یک ماشین که درست و صحیح کار میکند، یک سیستم منظم است. یک نفر بیاید و بگوید که این که شما میگویید این ماشین یک سیستم منظم است، حرف باطلی است. شما این نظم ماشین را با کجا مقایسه کرده اید؟ جواب این فرد اینست که عزیزم نظم امر مقایسه ای نیست. ترتیب چینش اجزای این ماشین به گونه ایست که یک هدف خاص را دنبال میکند. همین چینش خاص را نظم میگویند. حالا دوست شما یک راست از گرد راه نرسیده میگوید که این نظم را با کجا مقایسه کرده ایم ...

چنانکه از نوشته‌هاي بالا مشهود است، ايشان معتقدند که من اول بايستي ثابت کنم که نظم مقوله‌اي مقايسه‌اي است و بعد ادامه دهم و از اين رو سخن مرا نادرست قلمداد کرده‌اند. من براي نشان دادن درستي سخنم نياز به چنين فرضي نداشتم. چرا؟

از دو حالت خارج نيست. يا نظم مقوله‌اي مقايسه‌اي است، يا مقوله‌اي غيرمقايسه‌اي (نفسي). اگر مقوله مقايسه‌اي باشد پس استدلال من درست است و مي‌توانم بپرسم جهان را با چه چيز مقايسه کرديد و به حکم به منظم بودن آن صادر کرديد و پس از آن نتيجه مي‌گيريد خوب چون منظم است پس ناظم (خدا) مي‌خواهد (که بحث آن را پيشتر خوانديد). بنابراين، تکليف اين شق معلوم است، ‌مگر اينکه بعداً نظر جديدي دريافت کنم.

اما اگر نظم مقوله مقايسه‌اي نباشد و آن را مقوله نفسي در نظر بگيريم، در اين صورت باز هم مي‌توان نشان داد که از نظم به وجود ناظم (خدا) نمي‌توان حکم کرد. چگونه؟

در اين مقوله، دو تعبير را از گفته‌هاي ايشان طرح مي‌کنم. تعبير اول اين است که به معني و تعريف واژه نظم توجه نکنيم و فقط کلمه يا واژه نظم را در نظر بگيريم. با اين تعبير کلمه نظم صرفاً يک نام است براي اطلاق به حالتي از موجودي (پديده‌اي يا مخلوقي) مثل جهان. مثلاً براي کوهي در شهر دماوند نام قله دماوند را برگزيديم. براي وسيله نقليه فلزي نام اتومبيل را استفاده مي‌کنيم. براي چند برگ کاغذ نوشته شده با خصوصيات و جلدش نام کتاب را استفاده مي‌کنيم. خوب حالا براي حالت موجود (کنوني) جهان، داريم نام نظم را انتخاب مي‌کنيم. بنابراين کلمه نظم نامي است که براي اطلاق به وضعيت يا حالت کنوني اين جهان استفاده مي‌شود. اگر بپذيريد که در اين معني کلمه نظم صرفاً يک نام است، آنگاه نمي‌توانيد از اين کلمه فاعلي به نام ناظم را استنتاج نمائيد،‌ زيرا در اين تعبير کلمه نظم همانند کلمه دمپائي، چمن، ديوار، وکلمات ديگر است. بنابراين اگر بتوانيد از کلمه نظم، وجود ناظم (خدا) را نتيجه بگيريد، خوب در اين صورت از ساير کلمات هم مي‌شود چنين نتيجه‌اي گرفت از جمله از کلمه بي‌نظمي. در اين صورت بهتر است برهان نظم را فراموش کنيم چون با اين مقدمات مي‌شود از هر چيزي چنين نتيجه‌اي گرفت. اما گمان نمي‌کنم منظور نويسنده محترم يا ديگران از برهان نظم اين باشد.

تعبير دوم اين است که مراد نويسنده توجه به معني و تعريف کلمه نظم باشد، بدون توجه به لفظ (به گمانم همين وجه منظور ايشان باشد). يعني، منظور همان چينش خاص ( با هدف معين) مطرح باشد (که لازمه‌اش وجود نوعي شعور است)، در اين صورت بايد بگويم اين برهان که تکيه به چينش خاص (هدفمند) دارد، دچار اشکال مي‌شود.

اکنون صورت مسئله از نظم به هدف تغيير کرده است. بنابراين اکنون دعوا بر سر کلمه هدف است. يعني، چکيده برهان نظم با اين تعبير چنين است: جهان هدفمند است پس هدفگذار (خدا) دارد.

به بيان روشن‌تر قبلاً مي‌گفتند جهان منظم است،‌ پس ناظم (خدا) دارد. اکنون مي‌توان گفت که جهان هدفمند است، پس هدفگذار (خدا) دارد. ملاحظه مي‌فرمائيد که اين دو گزاره هم ارز يا هم ارزش هستند.

بنابراين، ايراد قبلي من به برهان نظم، هنوز پابرجاست و فقط شکل بيان آن تغيير کرده است. قبلاً مي‌پرسيدم جهان را با چه چيز مقايسه کرديد و حکم به منظم بودن داديد؟ اکنون مي‌پرسم جهان را با چه چيز مقايسه کرديد و حکم به هدفمند بودن آن داديد؟

اگر باز هم بگوئيم که هدف دار بودن يا نبودن جهان مقوله‌اي مقايسه‌اي نيست، بلکه نفسي است، آنگاه سوالات ديگري قابل طرح است که بي‌جواب مي‌مانند. از جمله:

1. صرف نظر از مقايسه، چگونه در مي‌يابيم جهان هدفمند است؟

2. آيا اين صرفاً يک نامگذاري براي حالتي از جهان هستي (وضع موجود) نيست؟

3. آيا دانش انساني به کل جهان هستي احاطه دارد که بتواند بگويد در همه عالم نظم (هدف) حاکم است؟

4. قطعاً شناخت انسان از محيط پيرامونش کامل نيست، بلکه تا حدي از جهان هستي را شناخته است. حالا با اين شناخت نا‌تمام، آيا مي‌توان براي کل جهان حکم هدفمند بودن را صادر کرد؟ پاسخ من به اين سوال منفي است.

5. هدف از ديد چه کسي؟ من،‌شما، جهان هستي، يا از ديد خدا؟ اگر هدف از ديد خدا منظور باشد، و بزودي بر اساس يافته‌هاي علمي دريابيم که جهان رو به زوال مي‌رود (که شواهدي هم يافته‌اند)، آيا نمي‌توان ادعا کرد که خوب لابد هدف جهان زوال است؟ بنابراين، مقوله هدف دست کم از ديد خدا (در بحث حاضر) جايگاه ثابتي ندارد و متزلزل است و به همين دليل در هر وضعيتي از جهان هستي (چه با هدف چه بي‌هدف) مي‌‌توان گفت که جهان هدفمند است. يعني، اگر جهان در حال انفجار باشد، در حال حرکت باشد، در حال تکامل باشد، در حال زوال باشد و ...، طرفداران برهان نظم (جهان هدفمند) باز هم مي‌توانند بگويند که جهان هدفمند است و راهي براي بررسي آن هم وجود ندارد. اگر هدف را از ديد من يا شما يا گياهان يا حيوان در نظر بگيريم، ابتدا تکليفش بايد معلوم شود.

 

از اين‌ها که بگذريم، حتي اگر بپذيريم که کل جهان هستي هدفي را دنبال مي‌کند و بنابراين، هدفگذار دارد (ضرورت نياز به وجود شعور يا خدا)، آنگاه مي‌رسيم به ابتداي سخن راسل که در نوشته‌هاي پيشين ديديد. چرا همين جهان هستي را هدفگذار (خداي با شعور) فرض نکنيم؟ اگر به کلياتي که از ويکي‌پيديا آوردم دقت فرمائيد، ملاحظه مي‌شود که آنجا سخن از نوعي انتخاب وجود دارد. اين موضوع انتخاب همان چيزي است که داروين از آن با نام انتخاب طبيعي(Natural Selectionياد کرده است. براي عملي شدن انتخاب (اگر واقعاً انتخاب باشد)، حتماً نوعي شعور لازم است، اما انتخاب توسط طبيعت (جهان هستي) انجام مي‌شود و بنابراين چرا همان طبيعت (جهان هستي) را صاحب شعور نپنداريم؟ (نگاه کنيد به سخن راسل).

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22  توسط مدیر وبلاگ  | 

سلام به دوستان عزيز

تا کنون مختصر بحث‌هائي در باب اثبات يا رد وجود خدا ارائه شد که صرفاً براي شروع کار بود و دوستاني هم محبت کردند و نظر دادند. لازم است اضافه کنم که من فقط چند مطلب مختصر را به صورت مجزا مطرح کردم تا دوستان به تدريج نظر دهند و تجزيه و تحليل مطلب ساده‌تر باشد. ضمن اينکه در حين همين بحث‌ها به مباني بحث هم به تدريج نزديک خواهيم شد. از دوستان هم تقاضا دارم که هر مطلب را دقيق‌تر بخوانند و خيلي زود تعبير نکنند تا برداشتشان از نوشته صحيح باشد. در باره مطلب اخير، دوست عزيزي به نام محمد نظرش را ارائه کرده که جاي تشکر دارد و از من درخواست پاسخ کرده است. کامنت دوست عزيز آقاي محمد چنين است:

" سلام به مدیر محترم وبلاگ من را ببخشید به دلیل اینکه بدون اطلاع شما از مطلب جدید کپی گرفتم و در وبلاگ جادوگرزئوس قرار دادم . خواهش می کنم یک بار هم که شده الآن جواب من را بدید آخه این مطلبی که نوشتید یه خورده غیر منطقیه : این دایره هستی ماهیتش چیه؟؟چیز هایی فرمودید ...خوب خالق این دوایر اگر در همین دوایر اسیر باشد که نمیتواند خالق باشد چون دور پیش میآید یعنی نمیشود بنده خالق زمان و مکان باشم بعدش خودم برای وجود خودم نیازمند زمان و مکان باشم این داستان دور هست یعنی موجود آ موجود ب را خلق کرده یعنی باید قبل از موجود ب باشد و هر آنچه بر وجود ب متوقف است مخلوق موجود آ است.و بر عکس یعنی بگوییم در همین حین موجود ب موجود آ را خلق کرده یعنی همین مخلوق موجود آ را خلق کردهپس لازم است قبل از وجود آ باشدو هرآنچه بر او متوقف است با این حساب موجود آ که قبل از ب بوده باید بر کل وجود ب تصرف داشته باشد یکی از آیتمهای وجود ب بودنش قبل از وجود آ است یعنی چی؟؟ یعنی آ هم قبل از خودش بوده و هم بعد از خودش آخه شما به این آدمی که این استدلال را آورده میگی آدم؟میگی عاقل؟؟؟میمیگیم هر شیئی در خلقت نیاز مند خالقه.دایره ای که ترسیم میکنی خود مشمول قوانین و اشیائه.خالق این دایره کیه؟؟می خدا را نمیتوانیم ببینیم و به ذات او راه داشته باشیم. بلکه از افعال او اورا میشناسیم. اگر افعال خدا مشابه افعال ما بقول این آقا باشد, پس خداهم از بابت افعال مثل ما عمل میکند. پس مشابه ما است. پس مثل ما در تصرف حکمت و قانونی ماورای خود است خب این که باز شد تسلسل که پس برای موجودی که خالق قوانینه نمیشه مقیاسات بشری آورد ...

منتظر جواب هستم؟؟؟؟؟؟

 

اگر بخواهم به تحليل اين نظر بپردازم به طوري که بحث روشن‌تر باشد لازم است مطلب ايشان را تقطيع کنم و سپس در باره هر تکه بحث کنم. اگر از سلام و تعارفش بگذريم اولين نکته ايشان اين است که مطلب قبلي (من) قدري غيرمنطقي است. در پاسخ بايد بگويم که اين مطلب براي برخي کاملاً غيرمنطقي و براي گروهي ديگر کاملاً منطقي است و البته براي محمد عزير يک خورده غيرمنطقي است.

اما چرا اينطوري است، بستگي به مباني عقلي افراد دارد. کافي است همين مطلب دوستمان (محمد) را در معرض نظرخواهي قرار دهيم، خواهيم ديد که مطلب ايشان هم براي خيلي‌ها غيرمنطقي و براي گروهي ديگر منطقي است. براي درک بهتر عرايضم کافي است به همان وبلاگي که ايشان (محمد) اشاره فرمودند سري بزنيد و نظرات مراجعين را در باب اثبات وجود خدا بخوانيد. خواهيد ديد که همه موافق نظرات استاد محترم آن وبلاگ نيستند،  بلکه برخي مخالف هستند.

ايشان (محمد) پرسيده‌اند که اين دايره هستي ماهيتش چيست؟ گمان کنم که ايشان درست منظورم را درست درک نکرده‌اند. من براي شروع بحث فقط سه حالت فرض کردم و اين تقسيم بندي سه حالتي هم اشکالي ندارد. درست مثل وقتي که موجودات را به دو گروه جاندار و بي‌جان  (طبقه‌بندي دو بخشي) و يا به چهار گروه (اجسام، گياه، حيوان، و انسان) تقسيم مي‌کنيم. منطقاً تقسيم‌بندي کردن براي ساده کردن بحثم بوده و اشکالي ندارد. بالاخره وقتي مي‌خواهيم بحث را از صفر شروع کنيم، مي‌شود فرض کرد که اگر خدائي براي جهان باشد، رابطه‌اش از سه حالت خارج نيست که با مثال دايره عرض کردم. ضمن آنکه اگر دوست عزيزم (محمد) قدري بهتر مي‌خواندند درمي‌يافتند که من آنجا نوشتم اگر خدا منطبق با دايره فرض شود ممکن است از خدائي خلع شود و ممکن است هم نشود. يعني من هر دو وجه خلع شدن و خلع نشدن از خدائي را نوشتم تا بعداً به آن بپردازم.

بعد از آن، ايشان ادامه داده‌اند که " چیز هایی فرمودید ... خوب خالق این دوایر اگر در همین دوایر اسیر باشد که نمیتواند خالق باشد" اين بحث ايشان از اين نظر که نشان داده است بحث من به دور منتهي مي‌شود، درست است و من هم موافقم، اما نه هميشه. اين که استدلال من به دور منتهي شده است پس باطل است با مبناي ايشان نتيجه‌گيري شده است. در واقع بايد بگويم به همين سادگي هم نمي‌توان استدلال کرد که اگر خالق (خدا) در چارچوب قوانين مخلوقش قرار گيرد،‌ ديگر نمي‌تواند خالق (خدا) باشد.

هر انساني مي‌تواند خلق کند مثل موقعي که انسان خانه مي‌سازد و يا چيزهاي ديگر را. همه اين مخلوقات دست انسان از همان ساحت (setting) خود انسان هستند. يعني در چارچوب همان قوانين حاکم بر انسان قرار مي‌گيرند اما اين مسئله باعث نفي خالق بودن (انسان) هم نمي‌شود. حتي ممکن است شما چيزي را بسازيد و آن را بارها و بارها تغيير دهيد، يعني مخلوقتان مشمول تغييرشود اما الزاماً شما به عنوان خالق مشمول آن تغييرات نمي‌شويد و کماکان خالقيد. اگر بپذيريم که: اگر هر خالقي (خدا و انسان) هم ساحت مخلوقش شود از خالق بودن مي‌افتد، مثال من نشان مي‌دهد که اين استدلال ايشان (محمد) دست کم در مورد خالق غيرخدا (مثل انسان) صادق نيست. البته از اين نتيجه نمي‌گيرم که پس اين قاعده در باره خدا هم صادق نيست، اما به لحاظ عقلي يک امکان است که جاي بررسي دارد. در بحث‌هاي آينده اين موضوع روشن‌تر خواهد شد.   

و اما تکه آخر فرمايش ايشان را متوجه نشدم که ماجرا چگونه به تسلسل رسيد. از دور صحبت کردند ولي از تسلسل نگفتند (نگاه کنيد به کامنت ايشان). چگونه شد که نوشتند "خب این که باز شد تسلسل که" لااقل براي من روشن نيست. کلمه "باز" در عبارت ايشان حکايت از اين دارد که قبلاً به آن اشاره کرده‌اند. من چيزي در صدر بحث ايشان در باره تسلسل نديدم. ممنون خواهم شد اگر براي من و ديگران بيشتر توضيح دهند.

يک مطلب ديگر هم برايم مبهم مانده است. آخر سر چگونه ايشان نتيجه مي‌گيرند که براي موجودي که خالق قوانينه نمي‌شود مقياسات بشري آورد. آيا از تمام مطلب ايشان چنين استنباط مي‌شود يا از جمله ماقبل آخر ايشان؟ به هر حال وظيفه دارم بار ديگر از ايشان تشکر کنم و اميدوارم باز هم ارائه نظر بفرمايند.

 

و اما ادامه بحث قبلي

خدا: رد يا اثبات

عقل انساني از دستور و قواعد معيني طبعيت مي‌كند و مكانيزم خاصي دارد. يكي از اين قواعد عقلي معيار علت و معلول است. همه انسان‌ها براي هر معلولي علتي قائل مي‌شوند و اين بر اساس خاصيت عقلشان است. يعني طبق اين قاعده " هر معلولي علتي دارد يا هر مخلوقي خالقي دارد." اين يك گزاره عام است و استثنا نمي‌گذارد. اگر بحث قبلي را خوانده باشيد مي‌بينيد که آقاي راسل هم در بحث خود ابتدا به همين جنبه اشاره مي‌کند و مي‌گويد: ... اگر برای‌ هر چيزي‌ علتی‌ قائل شويم، پس‌ وجود خدا هم‌ علتی‌ می‌خواهد ...

همين خاصيت عقلي است كه دنياي مادي بشر را روز به روز بهتر مي‌كند. با شيوع يك بيماري ناشناخته دانشمندان دست به كار يافتن علت آن مي‌شوند و با كشف ويروس بيماري، پس از مدتي داروي مناسب را هم كشف مي‌كنند. اما همين قاعده عقلي براي اموري مثل اثبات خدا، بي‌خاصيت و عقيم است. چرا؟ خوب عقل بشر براي دنيا علتي در نظر مي‌گيرد و بناچار براي آن چيز نيز بايد علت ديگري برگزيند و براي علت بعدي هم علتي ديگر و ... الخ. ملاحظه مي‌فرمائيد كه براي بحث اثبات خدا اين قاعده بي‌فايده مي‌گردد و به تسلسل مي‌رسد.

ظاهراً فلاسفه خداباور استثنا قائل مي‌شوند و مي‌گويند که خدا نياز به علت ندارد بلکه علت العلل است. و از اين رو است که آقاي راسل هم گفته‌اند: ... اگر امکان‌ وجود چیزی‌ بدون‌ علت‌ می‌رود، چرا خداوند را بدون‌ علت‌ قبول‌ کنیم‌ و طبیعت‌ را همان‌ خدا نپنداریم؟... اين سخن راسل را با مثال دايره در بحث قبلي اين وبلاگ مقايسه کنيد. در واقع حالتي را که بشود طبيعت را خدا بپنداريم با حالتي که خدا و دايره در مثال من بر هم منطبق باشند، مقايسه کنيد. در واقع همان طور که انسان مي‌تواند مخلوقي در همان ساحت خودش بسازد و کماکان خالق بماند، به عنوان يک امکان عقلي، شايد خدا هم بتواند در همان ساحت (setting) خلق کند،‌ و باز هم خدا باشد. شايد از اين رو است که آقاي راسل گفته است: ... چرا همان طبيعت را خدا نپنداريم ...     

برگرديم به بي‌خاصيت شدن استدلال علت و معلول در وقتي که سري استدلال علت و معلول به تسلسل مي‌رسد. چه بايد کرد؟ در اين مواقع، برخي به اين قاعده عقلي يك تبصره اضافه مي‌کنند.  يعني قاعده پيشين كه به صورت عام و كلي بيان شد با يك تبصره به اين صورت در مي‌آيد: " هر معلولي علتي دارد به جز خدا (كه مي‌پذيريم بدون علت موجود است)."

خوب حالا كه وجود خدا را به كمك آن تبصره پذيرفته شد مي‌توان چند و چون آن را هم تعريف كرد. مثلاً: خدا طول و عرض ندارد، طبع ندارد، به شمارش نمي‌آيد، قادر است، و ... كيفياتي ديگر را براي آن تعريف كرد. و البته همه اين تعاريف را در چارچوب همان قاعده علت و معلول و تبصره آن طرح مي‌شود. و از اين رو است كه برخي استدلال مي‌آورند: اگر كائنات ذات خدا باشد پس ما بايد هم‌جنس خدا باشيم پس خدا مشمول حالت ممكن الوجودي مي‌شود و بايد يك خداي ديگر يافت. بنابراين آنچه که برخي اسمش را استدلال براي اثبات وجود خدا مي‌گذارند منبعث از يك تعريف يا يك قراداد است. برخاسته از يك تبصره است بر شروع بحثشان. پس اگر تعاريف و قراردادهاي اول عوض شود نتيجه‌گيري هم عوض مي‌شود.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23  توسط مدیر وبلاگ  | 

خدا: رد يا اثبات

سلام به دوستان عزيزم

تعدادي از دوستان لطف کردند و نظر گذاشتند که برخي از آنها قابل تامل است. عزيزي از وبلاگ "عرفان و توحيد" مطالبي رو مرقوم فرمودند که قطعاً خواندنش براي همه ما مي‌تواند مفيد باشد. البته مطلب ايشان ناکافي است و اميدوارم که اين دوست محترم مطلب را ادامه بدهند يا ما را به منبعي ارجاع دهند تا قدري ياد بگيريم. تعدادي ديگر از دوستان هم ابراز لطف کردند و نظر دادند. بيشتر نظرها از اين دست بود که خدا وجود دارد، البته برخي از دوستان دليل هم آوردند براي مثال برخي به قوانين علمي اشاره کرده‌اند، که البته از ديد خودشان دليل است اما الزاماً از ديد من يا ديگران ممکن است دليل محسوب نشود که به نظر من و خيلي‌ها شايد يافته‌هاي علمي هم خدشه‌پذير باشد.

راستي،‌ برخي از دوستان يادآوري کردند که در وبلاگ‌هاي ديگر مطالب اين وبلاگ را (با لفظ نادرستي) باطل اعلام مي‌کنند و بهتر است که من به آنها پاسخ دهم. بله، بدونيد که خيلي‌ها با لفظ نادرستي مطالب اين وبلاگ را باطل اعلام مي‌کنند. اما وقتي استدلال و برهان از آنها درخواست کنيد، مي‌گويند موضوع از بديهيات است يا جملاتي را تحويل شما مي‌دهند که حداقل مطمئن هستم نگارش آنها نادرست است. همه اين دوستاني که براحتي حکم صادر مي‌کنند و مطلب من يا ديگران رو باطل اعلام مي‌کنند بهتر است که حداقل در نوشتن مطلب قدري دقت کنند. بخصوص وقتي که ادعا کنيم علمي مي‌نويسيم. اگر قرار شد علمي و با دليل بنويسيم شرط اولش اين است که املا و انشاي نوشتمان درست باشد، دليل و برهان پيشکش.

و اما چرا من پاسخ همه رو نمي‌دهم و عزيزاني  که دعوت به بحث مي‌کنند بي‌جواب مي‌گذارم. در جواب لازم است که به همه اين دوستان عرض کنم که زود قضاوت نکنيم بهتر است. من مطالب را به تدريج مي‌نويسم و همينطور که جلو مي‌ريم زواياي جديدي روشن مي‌شود که ممکن است پاسخي براي برخي از دوستاني باشد که پيشتر سوال کرده‌اند، يا حکم ابطال صادر کرده‌اند. در مطلب قبلي عرض کردم که اگر بتوانيم يک سوال را جواب بدهيم خيلي از مشکلات حل مي‌شود. و آن سوال اين بود: "آيا مخالفان من عاقل نيستند؟"

و اما ادامه بحث قبلي:

انسان‌ها در دايره هستي گرفتارند و راهي به بيرون اين دايره ندارند. منظورم از دايره هستي كل جهان هستي (عالم ذر، عالم واقع، و عالم باقي) است. اگر خدا بيرون دايره هستي باشد، چون ما همه در دايره هستي گرفتاريم و راهي به بيرون دايره نداريم، ديگر راهي براي اثبات و درك خدا و درستي يا نادرستي دين وجود ندارد. در واقع هر يك از ما بر اساس ظن خود استدلال مي‌كنيم و معلوم نيست از اين استدلال‌ها كدام درست و منطبق با حقيقت بيرون دايره است.

اگر خدا درون دايره باشد در آن صورت مي‌توان آن را درك كرد، و شايد در اين حالت از خدائي خلع شود، ممكن است هم نشود. حالت ديگر اين است كه خدا همان دايره و جهان هستي هم همان دايره باشد. هر سه سناريو مي‌تواند درست باشد و البته درست بودنش به تعاريف قراردادي ما بستگي دارد.

با ترسيم چند خط راست اين دايره را به چند بخش تقسيم كنيد. چه خواهيد داشت؟ يك دايره كه با خطوط تقسيم بندي شده است. حالا خط‌ها را عوض كنيد و جور ديگري درون دايره را خط خطي كنيد. حالا چه خواهید داشت؟ دايره همان دايره است، ذاتش عوض نمي‌شود اما حالتش عوض مي‌شود. حالا چه اشكالي دارد كه اين دايره را خدا و خطوط درون آن را جهان فرض كنيم؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 4  توسط مدیر وبلاگ  | 

خدا: رد يا اثبات

سلام به دوستان عزيز

از همه شما بخاطر نظراتي که داديد ممنونم. اما بعد از خواندن نظرات شما متوجه شدم که برخي از عزيزان درست برداشت نکرده‌اند. البته اگر اين دوستان يکبار ديگر زحمت بکشند و مطلب را بخوانند متوجه خواهند شد که هدف من از شروع اين بحث رد يا اثبات خدا نبوده است. تقريباً اکثريت قريب به اتفاق مردم (در حال حاضر حتي) به خدا باور دارند و من هم مثل همان اکثريت. اما وقتي کسي از من ميپرسه چه طور ميشه خدا رو (به ديگران) اثبات کرد، چند تا دليل کليشه‌اي بيشتر ندارم. تازه به اين دلايلم هم کلي ايراد مي‌گيرند که پاسخي براش ندارم و دست آخر مجبور مي‌شم که بگم خوب من خدا را پذيرفته‌ام.

حالا اگر واقعاً کسي از شما استدلال بخواهد، همان کلمات هميشگي را ادا مي‌کنيد و مثلاً مي‌گوئيد که خدا نياز به اثبات نداره يا اينکه قدري هم فکر مي‌کنيد؟ به هر حال حداقل نفع اين بحث و مشارکت در آن اين است که به دانش ما اضافه مي‌کند و اگر من و شما بتوانيم همه نظرات را جمع آوري و طبقه بندي کنيم، بهتر نيست؟ يکي از دوستان مطلبي را از جائي کپي کرده بود و جالب اين بود که هم دليل اثبات را گفته بود و هم دليل نادرستي اون اثبات رو. خوب اين جوري بهتر نيست که ما هم دلايل موافق را بدونيم و هم دلايل مخالف رو؟ آيا بهتر نيست که قضاوت نکنيم و اجازه بدهيم هر کس خودش همه دلايل موافق و مخالف رو بخونه و به جمع‌بندي برسه؟

يکي از شما دوستان، مطلبي به انگليسي گذاشته بود که من فقط سطر اولش رو فهميدم که مي‌گفت: ""خدايان متعدد، همش نميتونه درست باشه، اما همش ميتونه غلط باشه."" اين همه انسان در دنيا هستند که اعتقادات يکساني ندارند و در خداباوري متفاوتند. حتي انسان‌هاي بي خدا هم پيدا ميشه. من فکر مي‌کنم که همه اين انسان‌ها عاقل هستند. به قول يکي از نويسندگان وبلاگ عقل تنها چيزيه که همه معتقدند ازش زياد دارند. خوب اگر انسان‌هائي که مخالف من فکر مي‌کنند درست بگويند و حق با آنها باشه تکليف من چيست؟ 

راستي، ديشب توي يه وبلاگ رفته بودم به اسم"پسر فهميده". مطلب جالبي ديدم که مربوط مي‌شد به استدلال راسل و پاسخ علامه جعفري به ايشان. البته اون وبلاگ هم مطلب را از جاي ديگري آورده بود. بد نيست شما هم قسمتي از اين بحث را بخوانيد و نظر خودتان را با نظرهاي اون وبلاگ مقايسه کنيد. البته توصيه مي‌کنم ابتدا براي آزمودن خودتان هم که شده نظر خودتان را روي کاغذي بنويسيد و بعد با نظرهاي ارائه شده در اون وبلاگ مقايسه کنيد. و اما مباحثه به شرح زير است: 

 

آقای راسل می‌گوید:

"""اگر برای‌ هر چيزي‌ علتی‌ قائل شويم، پس‌ وجود خدا هم‌ علتی‌ می‌خواهد. و اگر امکان‌ وجود چیزی‌ بدون‌ علت‌ می‌رود، چرا خداوند را بدون‌ علت‌ قبول‌ کنیم‌ و طبیعت‌ را همان‌ خدا نپنداریم؟ می‌بینید که‌ بدین‌ طریق، ثابت‌ کردن‌ وجود خدا کار مهملی‌ است‌ و نظیر تفکر هندی‌هاست‌ که‌ می‌گفتند دنیا بر روی‌ یک‌ فیل‌ قرار دارد و آن‌ فیل‌ هم‌ سوار بر یک‌ لاک‌پشت‌ است. اما همین‌ که‌ از ماجرای‌ آن‌ لاک‌پشت‌ جویا می‌شدید، از شما می‌خواستند که‌ موضوع‌ صحبت‌ را عوض‌ کنید. به‌ هر صورت‌ اثبات‌ وجود خدا از این‌ راه‌ با معناتر از مثال‌ فوق‌ نیست."""

و اما پاسخ علامه جعفری این است:

... گویا راسل‌ در مورد خداوند، مانند انسان‌ و درخت‌ و غیره، سابقه‌ی نیستی سراغ‌ گرفته‌ است؛ بدین‌ جهت‌ این‌ سؤ‌ال‌ که‌ علت‌ خداوند چه‌ بوده‌ است، به‌ فکر وی‌ خطور کرده‌ است. ولی‌ آقای‌ راسل‌ باید بداند که‌ در مفهوم‌ خدا ازلیت‌ مطرح‌ است. و ازلیت‌ با سابقه‌ی‌ نیستی‌ سازگار نیست. و چون‌ سابقه‌ی‌ نیستی، با نظر به‌ ذات‌ خداوند محال‌ است، پس‌ این‌ سؤ‌ال‌ که‌ علت‌ وجود خداوند چیست، کاملا"غیرمنطقی‌ است و این‌ برخلاف‌ طبیعت‌ است‌ که‌ تمام‌ اجزای‌ آن‌ محکوم‌ به‌ قانون‌ علیت‌ است، یا حداقل‌ در تغییر است. بنابراین‌ هرگز نمی‌توان‌ قانون‌ علیت‌ را از آن‌ جدا کرد. از سوی‌ دیگر، از نظر عقل، تسلسل‌ در باب‌ علیت‌ محال‌ است، و باید به‌ علت‌ نخست‌ که‌ وصف‌ معلولیت‌ در آن‌ راه‌ ندارد منتهی‌ گردد. من‌ اگر بپرسم‌ که‌ آقای‌ راسل، چرا شما حرکت‌ نموده‌ و کتاب‌ را از روی‌ میز برداشتید، خواهد گفت: «خواستم‌ مطالعه‌ کنم.» اگر بپرسم‌ چرا خواستید مطالعه‌ کنید، خواهد گفت: «شخصیت‌ من‌ مطالعه‌ را مفید تشخیص‌ داده‌ است.» اگر بپرسم‌ چرا باید مطابق‌ چیزی که‌ شخصیت‌ شما مفید تشخیص‌ داده‌ عمل‌ کنید، گمان‌ نمی‌کنم‌ ایشان‌ علتی‌ برای آن‌ پیدا کند. حال‌ اگر بنا باشد علتی‌ را که‌ دیگر معلول‌ نیست‌ انکار کنیم، به آقای‌ راسل‌ خواهیم‌ گفت: شما شخصیت‌ خویش‌ را انکار کنید؛ زیرا نمی‌توانید علت‌ اقدام‌ به‌ کار مفید را برای‌ ما نشان‌ دهید. از بیان‌ فوق‌ روشن‌ می‌شود مثالی که‌ آقای‌ راسل‌ آورده، و اعتقاد به‌ وجود خداوند را با عقیده‌ی‌ خرافی‌ هندی‌ها مقایسه‌ می‌کند، کاملا"نامربوط‌ است....

من هيچ وقت به اين فکر نکرده بودم که بعضي از کارهاي ما ممکنه بدون علت هم باشه. مثل موقعي که من قورمه سبزي دوست دارم اما نمي‌فهمم چرا؟ شما چطور؟ تا حالا به اين موضوعات فکر کرده بوديد؟ خواهش مي‌کنم براي دل خودتان هم که شده در باره بحث بين اين دو علامه نظر بديد.  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23  توسط مدیر وبلاگ  | 

در بیشتر وبلاگ های فارسی موجود معمولا مدیر وبلاگ مطالبی را می

 

نویسد و در معرض دید عموم قرار می دهد بازدید کنندگان هم نظرات

 

خود را درج می کنند و برخی از نظرات یا سوالات از سوی مدیر وبلاگ

 

و یا دیگران پاسخ داده می شود اما من نمی خواهم همانند وبلاگ های

 

دیگر شروع کنم . از این رو تصمیم گرفتم که به عنوان مدیر وبلاگ

 

صرفا به طرح موضوع بپردازم و بیشتر از نظر بازدید کنندگان آگاه

 

شوم. به اعتقاد من به این ترتیب فرصت بیشتری برای تضارب آرا

 

فراهم می شود و مطالب پخته تری از بحث ها حاصل خواهد شد.بنابر

 

این از تمام بازدید کنندگان استدعا دارم نظرات خود را در موضوع

 

مطرح شده بنویسند تا من هم بتوانم از نظرات شما عزیزان بهره

 

ببرم همچنین سعی خواهم کرد پس از طرح هر موضوع و دریافت

 

نظرات کافی  آنها را خلاصه و جمع بندی کرده و در آرشیو وبلاگ قرار

 

دهم حتی اگر مخالف نظرات من هم باشد. پیش از طرح اولین موضوع

 

ذکر چند موضوع لازم است:

 

 

 موضوع اول: پیش از هر بحثی برای طرفین درگیر در بحث تعریف

 

مبانی اولیه یا مشترکات الزامی است بنابر این لازم است پیش از بحث

 

مبانی و مشترکات معلوم باشد .اما ترجیح دادم بحث اول را بدون

 

مشترکات آغاز کنیم تا با پیش رفتن بحث و از لابلای کلام من و

 

شما مشترکات آشکار شود.

 

موضوع دوم: چند تن از دوستانم که مطالعات زیادی در زمینه

 

موضوعاتی نظیر بحث خدا شناسی و معارف اسلامی و... دارند خواهش

 

کردم که تا جایی که وقتشان اجازه بدهد به وبلاگ ما سر بزنند و در

 

بحث ها مشارکت نمایند.

 

موضوع سوم: در باره ی موضوع بحث و نحوه ی انتخاب آن است که

 

بر سر آن تردید داشتم. به توصیه یکی از دوستان بحث اثبات وجود خدا

 

را به عنوان اولین بحث آغاز کردم.به گمان من مسئله ی اثبات یا رد

 

خدا هنوز برای بسیاری از مردم باز است . با این مقدمه اولین بحث را

 

آغاز می کنیم .

 

خدا رد یا اثبات:

 

آیا خدا وجود دارد؟آیا جهان هستی خالق دارد؟اگر بلی چگونه خالقی؟ و

 

آیا های دیگر . اینها سوالاتی است که هنوز برای خیلی ها مطرح می

 

باشند. شخصی می گفت این جهان هستی خالقی ندارد و جهان هستی

 

ازلی و ابدی است.وقتی از او دلیل خواستم پاسخ جالبی داد و گفت هر

 

دو وجه خالق داشتن و خالق نداشتن یکسان است و چه بگویی خالق

 

دارد و چه بگویی خالق ندارد هر دو یکسان و هم ارز هستند.

 

یکی از دوستان می گفت دیگران در اثبات وجود خدا به برهان نظم

 

استناد می کنند و می گویند نظم حاکم بر جهان هستی حکایت از وجود

 

ناظم داردو این نظم بدون ناظم امکان پذیر نیست.اما مسئله اصلی در

 

این است که این جهان هستی با چه چیزی مقایسه شده که پی به نظم

 

جهان برده ایم ؟ وقتی مبنایی برای مقایسه با این جهان هستی وجود

 

نداردچگونه می فهمیم که این جهان هستی منظم است؟آیا با جهان

 

دیگری مقایسه شده یا با آشفتگی یک سالن میهمانی بعد از اینکه

 

مهمان ها سالن را ترک کردند!!؟

 

عزیزی می گفت که معمولا در اثبات وجود خدا فلاسفه الاهی چند برهان

 

اقامه می کنند از جمله برهان نظم .برهان واجب الوجود و...

 

اما وقتی به دقت برهان ها را بررسی و نقد می کنیم در می یابیم که

 

گفته های آنها به هیچ وجه برهان و دلیل به حساب نمی آید بلکه

 

بیشتر نوعی فرض کردن است برای حل مسئله و رسیدن به پاسخ

 

دلخواه.

 

همین عزیز می گفت نمی فهمم که چرا فلاسفه تسلسل را باطل می

 

دانند . به اعتقاد او عقل انسانی هیچ چیز را بدون خالق نمی پذیرد و

 

بنابر این برای خالق هم خالق دیگری طلب می کند.  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 2  توسط مدیر وبلاگ  | 
 سلام به همگی   ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد می گویم امیدوارم با نوشتن مطالب جدید شما را در رسیدن به هدف نهایی یعنی خدا و جهان آخرت یاری نمایم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10  توسط مدیر وبلاگ  | 
 
  بالا